اللّه چه لفط يا چه نامست * كاو ورد زبان خاص و عامست
گفتا نيَم از حقيقت آگاه * ليكن همه در تو بينم اين راه
تحقيق تو چيست بىتو بودن * زين بيش نمىتوان نمودن
هريك باشارتى دويدند * كردند بيان چنان كه ديدند
در ديدنشان شكى نباشد * ليك آنهمه جز يكى نباشد
آن ديده كه آن دويى نبيند * جز وحدت معنوى نبيند
در راه تو اى غريب دلتنگ * بيرون ز تو نيست هيچ فرسنگ
بيگانه ز آشنايى ماست * پيوستن او جدايى ماست
( از زاد المسافرين )
اوّل قدمى كه عشق دارد * ابريست كه جمله كفر بارد
منصور نه مرد سرسرى بود * از تهمت كافرى برى بود
چون نكتهء اصل گفت با فرع * ببريد سرش سياست شرع
در عشق نه شكّ و نه يقين است * نه چون و چرا نه كفر و دينست
آنان كه ز جام عشق مستند * حق را ز براى حق پرستند
دل حق طلبيد و نفس باطل * اين عربده نيست سخت مشكل
چون در نظر تو ما و من نيست * او باشد و او دگر سخن نيست
مىبين و مپرس تا بدانى * مىدان و مگوى تا بمانى
سر بر قدم و قدم بسر نه * و آنگه قدم از قدم بدر نه
بىنامونشان شو و نشان كن * بىكام و بيان شو و بيان كن
تو جام جهاننماى خويشى * از هرچه قياس تست بيشى
( از زاد المسافرين )
اين طرفه حكايتيست بنگر * روزى مگر از قضا سكندر
مىرفت و همه سپاه با او * صد حشمت و مال و جاه با او