با مريدان گفت رازى در نهفت * با من اين سنگ از زبان حال گفت
كاين همه دام از پى يك دانه چيست * همچو اوباش اينهمه افسانه چيست
با همه سرگشتگى بارى به پشت * مىدهم نرم ار چه مىيابم درشت
گر گرانى باشدم از بار خويش * هم سبك روحم من اندر كار خويش
اى دل سنگين گرانجانى مكن * كار جانبازان بنادانى مكن
كمزنى را پيشه كن در راه دين * كمزنى بيش از همه يا بى يقين
( از كنز الرموز )
اى پردهنشين اين گذرگاه * بىعشق بسر نمىشود راه
صد قافله دم بدم روانست * عشق است كه مير كاروانست
قومى كه ز خود بريده رفتند * اين باديه را جَريده رفتند
در عشق چه جاى كارسازيست * هشدار كه تيغ بىنيازيست
سر بر خط فكر نِه زمانى * تا يا بى ازين سخن نشانى
چون فكر ترا به تو رساند * پس عشق ترا ز تو ستاند
در فكر بكوششى درآويز * تا خود كششى رسد كه برخيز
يك جذبهء او ترا در آن دم * بهتر ز عبادت دو عالم
مذكور طلب چه خواهى از ذكر * اينست بدان خلاصهء فكر
دانستن فكر مشكل آمد * بيدارى ديدهء دل آمد
فكر تو هنوز خار خار است * چون فكر نماند عين كار است
بىفكر بدين جهان چو رفتى * آنگه بجهات حيرت افتى
اى رند شرابخانهء عشق * اينجا شنوى ترانهء عشق
از عشق مپرس و از نشانش * خود با تو بيان كند زبانش
آنجا كه ترا قلم كشد عشق * بر تخته بسى رقم كشد عشق
اول قدمى كه عشق دارد * ابريست كه جمله كفر بارد