گل ببستان ملاحت ز صبا روى نمود * بلبل طبع مرا اى دل و دين در سخن آر
اى سهى سرو ببستان ملاحت بگذر * لرزه از قامت خود در بدن نارون آر
نيست جز سوختن و ساختنت چاره جهان * همچو شمع از سر خود بگذر و پا در لگن آر
* *
دردم ز حد گذشت و ندارم دواى دل * از وصل ساز چاره دوايى براى دل
شد خان و مان اين دل بيچارهام سياه * تا گشت شست زلف تو جانا سراى دل
دل رفت و گشت مونس دلدار و من كنون * بىيار و بىدلم ، بشنو ماجراى دل !
گر آن دل رميده دگر بار يابمش * دانم كه چون دهم بغم او سزاى دل
دل خون ز راه ديدهء ما ريخت در غمت * آخر چه كرد ديدهء مسكين بجاى دل
دل در جواب گفت كه خون گو بريز چشم * كز ديده خاست زحمت و رنج و بلاى دل
دل را گناه نيست همه ديده مىكند * كو مىشود هميشه بغم رهنماى دل
بيگانه گشتهام ز جهان و جهانيان * تا گشت عشق روى توام آشناى دل
* *
بيا كه بىرخ خوبت نظر بكس نكنم * به غير كوى تو جاى دگر هوس نكنم
مرا سريست بدرگاه تو نهاده به خاك * كه التجا بجز از تو بهيچكس نكنم
بگو حوالهء من تا بكى بصبر كنى * بجان دوست كه من غير يك نفس نكنم
بروز وصل بپاى تو گر رسد دستم * گرم بتيغ زنى روى باز پس نكنم
صبا بگوى به گل از زبان بلبل مست * كه من تحمّل ازين بيش در قفس نكنم
دلا مرا بجهان تا كه جان بود در تن * ز عشق سير نگردم ز عيش بس نكنم
هواى كعبهء مقصود در دماغ منست * به راه باديه من گوش بر جرس نكنم
دلم چو بحر جهانست اگر رقيب خسست * يقين بدان كه ز عالم نظر بخس نكنم
* *
آن خوشدلى كجا شد و آن روزگار من * و آن قامتِ چو سروِ روانِ نگارِ من