دل را نماند طاقت كآهى كشد ز جورت * جان هم ز هستى خود بيچاره در گمانست
اى دل حذر ببايد كردن ز غمزهء او * كآن تير چشم مستش پيوسته در كمانست
آخر ز روى رحمت فرياد خستگان رس * كز دست دادخواهان در كوى تو فغانست
* *
دلبر برفت و بر دل تنگم نظر نكرد * وز آه سوزناك جهانى حذر نكرد
بگرفت اشك ما دو جهان سربسر ولى * آن بىوفا ز لطف سوى ما گذر نكرد
آهم گذشت و بر فلك هفتمين رسيد * وز هيچ نوع در دل سختش اثر نكرد
دانى كه ديدهء من مهجور مستمند * بىروى آن نگار نظر در قمر نكرد
دادم بباد عمر عزيز و بعمر خويش * يك بوسهام نداد كه خون در جگر نكرد
دل باوجود آن لب شيرين همچو قند * هيچ التفات باز بسوى شكر نكرد
مسكين دل ضعيف جفا ديدهء جهان * جز بندگىّ يار گناهى دگر نكرد
* *
بسا دلى كه بزلف تو پاى در بندند * گر از تو بازستانند در كه پيوندند
دلم ببردى و خون جگر خورى تاكى * مكن مكن كه چنين جور از تو نپسندند
نمىرود ز خيالم خيال طلعت دوست * چراكه مهر رخش در دل من آگندند
ز بوستان وفادارى اى مسلمانان * مگر كه شاخ محبّت ز بيخ بركندند
جواب تلخ شنيديم از آن لب شيرين * نمك بريش من خستهدل پراگندند
دل شكستهء بيچاره ، هيچ مىدانى * كه عاشقان رخ همچو ماه او چندند ؟
منم شكستهدلى در جهان و گويندم * چرا ز چشم عنايت ترا بيفگندند ؟
* *
اى صبا بويى از آن زلف پريشان به من آر * مژدهيى ز آن گل سيراب بسوى چمن آر
لب جانپرور او چشمهء حيوان منست * شربت آبى ز سر لطف مرا ز آن دهن آر
حالت ديدهء مهجور ستمديده ببين * اى بشير دل من بويى از آن پيرهن آر