يافت و بعد از ورود بهندوستان مدتها در قيد حيات بود . هنگامىكه شمس بلخى خاندان خود را به بهار شريف مىبرد مظفّر جوانى درسخوانده و تربيتيافته بود و بعد از ورود به سرزمين بيهار در حدود سال 755 يا 756 در حلقهء مريدان شرف الدين احمد بن يحيى از مشايخ آن سامان درآمد و سمت جانشينى او داشت و مدتى نيز در بنگال و چندگاهى در مكه گذراند تا بنابر اغلب مآخذ در سال 788 و بنابر بعض اقوال در 803 هجرى درگذشت و بعد ازو برادرزادهاش حسين بن معزّ الدين بن شمس بلخى بجايش نشست . از مولانا برهان الدين مظفّر ديوان اشعار - مجموعهء نامها - و رسالهيى در بدايت و نهايت درويشى باقى مانده و جز اينها كتب و رسالاتى داشته كه از ميان رفته است . اشعار برهان بلخى از حيث ارزش ادبى متوسّط و بيشتر مقصورست بر بيان مطالب عرفانى در صورت غزلهاى عاشقانه يا صوفيانه ، و برهان الدين مظفّر در همهء آنها برهان تخلّص مىكند . از اشعار اوست :
سرّى ميان ما و شما در الَست رفت * و آن سِرّ بهر دلى كه دميدند مست رفت
دى زاهدى كه دامن عصمت بدست داشت * امروز چاك كرد و گريبان ز دست رفت
بالا گرفت چون بدلم كار عشق نيك * آهسته مستِ عقلِ بدآموزِ پست رفت
هرك او به غير عشق بسر برد عمر ، اگر * صدسال كرد طاعت هم بتپرست رفت
از عشق توبه برهان ديگر حرام باد * سرّى ميان ما و شما در الَست رفت
* *
دلبران را جمله ناز آوردهاند * عاشقان را پاكباز آوردهاند
تا سزا گردند وصل دوست را * جانها را در گُداز آوردهاند
رَسته از لا لمعهيى از نورِ رب * عاشقانش راه ساز آوردهاند
وصل او چون باهمه رمزست و راز * عشق جمله رمز و راز آوردهاند
* *
من جنون را بندهام از عقل دور * چيست اين پندار هستىّ و غرور