بشكست چشم مست تو جانا خمار ما * بربود زلف شست تو از دل قرار ما
از آه بىدلان كه برآرند صبحدم * آشفته گشت زلف تو چون روزگار ما
دايم خيال قدّ تو در ديدهء منست * زيراكه جاى سرو بود در كنار ما
از پا درآمدم ز غم روى آن صنم * نگرفت دست دل شبكى آن نگار ما
ديدم بسى جهان و بگشتم بعشق او * كس نيست در جهانِ وفا همچو يار ما
گفتم شكار زلف تو گشتم ستمگرا * گفتا كه هست خلق جهانى شكار ما
گفتم وفا و مهر ندارى چرا بگو * مستِ فراغتى تو ز احوال زار ما
كارم خراب از غم و بارم بدل ز عشق * روزى نظر فگن تو درين كار و بار ما
* *
شوقم بوصل دوست نهايتپذير نيست * اى دوست از وصال تو ما را گزير نيست
خوبان روزگار بديدم به چشم سر * آن بىنظير در دو جهانش نظير نيست
گفتى كه در ضمير نمىآورى مرا * ما را بجز خيالِ رُخَت در ضمير نيست
هرچند آفتاب جهانتاب روشنست * ليكن چو ماه طلعت تو مستنير نيست
از تركتاز حسن تو جانا دلى كه ديد * كو در كمند زلف سياهت اسير نيست
شاهان به حال زار فقيران نظر كنند * تو شاه روزگارى و چون من فقير نيست
از پا درآمدم ، ز سر لطف دست گير * چون جز اميد وصل توام دستگير نيست
چشمى كه در جمال تو حيران نمىشود * حقّا كه پيش اهل بصارت بصير نيست
بر خاك آستان تو سر مىنهد جهان * ز آنش نظر بجانب تاج و سرير نيست
* *
حال دلم چه پرسى سرگشته در جهانست * حيران كار عشقش فارغ ز اين و آنست
تا قدّ آن صنوبر از پيش ما روان شد * خون در دل از فراقش از چشم ما روانست
سرو روان بقدّش نسبت نمىتوانم * كردن ، چراكه ما را هم روح و هم روانست
ارزان ببرد از ما دل را به چشم و ابرو * آخر چه شد كه با ما دلدار سرگرانست