طفل محروم شكسته دل پيچارهء من * كام ناديده بناكام برون شد ز جهان
مردم ديده ازو حظّ نظر ناديده * ناگه از پيش نظر همچو پرى گشت نهان . . . الخ
نكتهء ديگر دربارهء احوال جهان خاتون آنكه در نسخهء ديوان او كه گويا نسخهء اصل و بشمارهء :
Supplement 763
از مجموعهء نسخ فارسى در كتابخانهء ملى پاريس محفوظست ، چندجا كاتب او را با عنوانهايى ازين قبيل ياد كرده است : « و لها عظم اللّه جلال قدرها فى الدولة و السلامة و السعادة » و « و لها خلّدت دولتها » و « و لها خلّدت عظمتها فى السعادت و الدولت ( كذا ) » ؛ اما ظاهرا اين گونه بزرگداشتها مربوط بدوران خوشبختى خاندان اينجو بود و بعد از آن گويا بنابر آنچه رسم روزگارست ، جهان خاتون در رنج افتاده بود و چنان كه از مطالعه در پارهيى از اشعار او برمىآيد از جفاى معاندان و تهيدستى و بىكسى و درويشى عذاب مىكشيد . در قطعهء نخستين از دو قطعهء زيرين رفتار خاتونى مورد شكايت و گلهء جهان خاتونست و در قطعهء دومين سخن از جفاى معاندان مىگويد كه باوجود قناعتطلبى و عزلت در كنار مدرسهيى خراب و باتطاول درويشى و بىكسى و مسكينى دست از آزار او برنمىداشتند :
بىنَسَق شد جهان ز مردم دون * خاك در چشم مردم دون باد
خاك تونست او نه خاتونست * خاك تون در دو چشم خاتون باد
و آنكه از غصّه جان من خون كرد * دلش از جور چرخ پرخون باد
اخترش تيره باد و طالع نحس * عشرتش تلخ و بخت وارون باد
* *
بكنج مدرسهيى كز دلم خرابترست * نشستهام من مسكين بىكس درويش
هنوز از سخن خلق رستگار نيم * ببحر فكر فرو رفتهام ز طالع خويش
دلم هميشه از آنروى پر ز خونابست * كه مىرسد نمك جور بر جراحت ريش
مرا نه رغبت جاه و نه حرص مال و منال * گرفتهام بارادت قناعتى در پيش
ندانم از من خسته جگرچه ميخواهند * چو نيست با كم و بيشم حكايت از كموبيش