تنها نه جلال از صفتت بسته زبانست * گشتست زبانِ همه الكن ، كه بگويد ؟
* *
دوش در چشم ما نيامد خواب * بس كه مىشد ز چشم ما سيلاب
دَمْعُ عَينى على حِمى وَقفُ * جارياً سَرمَداً مَدَى الاحقاب
مَردُمى كن كه مردم چشمم * غرقه در اشك مىشود ، درياب
خونِ دل بر دَرِ تو مىريزم * انَّ هَذا اقَلُّ ما فى الباب
آخر اى نور ديدگان ز چه روى * سَرِ مَردُم گرفتهاى در آب
سَرو قدّان بسايهء شمشاد * شادمان نوش مىكنند شراب
سايهء طوبيست و آب حيات * ذاكَ طُوبى لَهُم وَ حُسْنُ مآب
ذرّه وارم ز مهر سرگردان * آفتابا ز ذرّه رُوى متاب
اى طبيب اين همه سؤال مكن * كه گدا را نمىدهند جواب
بادب در طريق عشق در آى * طُرُقُ العشقِ كُلُّها آداب
گر سؤالى از آن حَرَم دارى * فاسألوهنّ مِن وَراءِ حجاب
* *
پيام ما كه گزارد سلام ما كه رساند * چو هيچكس نشناسم كه ره بكوى تو داند
چو باز مىنتوانم بكوى دوست رسيدن * حديث چشم پرآبم به گوش او كه رساند
گرم تو در نگشايى دَرَم كه بازگشايد * وَرَم تو دوست نباشى ز دشمنم كه رهاند
بناز خفته چه داند ميان خيمه چو ليلى * كه خسته عاشق مجنون چگونه شب گذراند
من آن نيم كه سر از خطّ آن نگار بپيچم * گرم بروز و شب او چون قلم بسر بدواند
چو سرّ عشق بدانى تو اين حديث بيابى * كه سر نماند و در سر هواى دوست بماند
جلال خويشتنم خوان كه تا رسم بجلالت * گرم تو نام نگويى كَسَم به هيچ نخواند
* *
چه دردست اينكه درمانى ندارد * چه راهست اينكه پايانى ندارد