سرم شد در سَرِ سامان پرستى * خوشا آن سر كه سامانى ندارد
خرد در دور دل فرمانروا بود * بعهد عشق فرمانى ندارد
بنزد اهل دل وقعى ندارد * هرآن جانى كه جانانى نداراد
گداى خيل تو سلطان وقتست * وگر خود در جهان نانى ندارد
بدرويشى گذارد زندگانى * هرآنكو چون تو سلطانى ندارد
اگرچه سرو سر بر ماه دارد * بسر بر ماهِ تابانى ندارد
وگرچه ماه دارد صورتى خوش * تنى دارد ولى جانى ندارد
جلال اميد در عهدش چه بندى * كه چون گل عهد و پيمانى ندارد
* *
اى ز هر موى تو در پاى دلم زنجيرى * اين همه شيفتگان را كه كند تدبيرى
وصف ابروى چو نونِ تو كه آرد بقلم * سورت نَملِ خطت را كه كند تفسيرى
نقشبندست خيال تو كه در پردهء چشم * مىكند هرنفس از نقش رخت تصويرى
هركه از نقطهء موهوم سخن خواهد راند * گوش دارد بدهانت چو كند تقريرى
خط بخونم بنوشت اشك و محقَّق بنوشت * و ابن مُقله نكند بهتر ازين تفسيرى
گر برآنى كه بيايى و مرا بينى باز * كار خيرست درين كار مكن تأخيرى
نيست ما را بجز از لطف تو دستآويزى * نيست ما را بجز اندوه تو دامنگيرى
سر بديوانگى آن روز نهادم كه فتاد * از سر زلف تو در پاى دلم زنجيرى
جان كه آن را به بسى سعى نگه داشت طبيب * گر تو خواهى به تو بخشد نكند تقصيرى
* *
گفتم او را ما دعاگوى توايم اى حورعين * اعْرَضَت عَنّى فقالَت ما دُعاء الكافرين !
گر بخوانى ور برانى بندهام تا زندهام * واجب لى امتثالُ الامْرِ ماذا تَأمرين