جهان جسم است و عشقش جوهر جان * فلك گويست و حكم عشق چوگان
سلوك عشق را باشد مقامات * كه هريك را بود ز آنها علامات
نخستين منزلش كوى ارادت * كز آن منزل برد ره بر سعادت
پس از وى ميل و بعد از وى علاقت * كه باشد دالّ بر عين صداقت
مودّت بعد از آن خلّت كه هريك * برد دل را بصدر عشق بىشك
هوا آنگه صبابت پس محبّت * كز ايشان يافت جان ارشاد و قوّت
وز آنجا راه بر ايوان عشق است * كه در وى مسند سلطان عشق است
* *
دلا از جان گذر كن در غم عشق * كه تا يا بى گذر بر عالم عشق
به ترك سر بگو تا بر سر آيى * ببند اين در مگر ز آن در درآيى
بسر بايد كه در دريا شتابى * اگر خواهى كه اين گوهر بيابى
ز رعنايان جانپرور چه آيد * درين ره پردلى جان باز بايد
كه چون درياى شوق او زند جوش * بنوشد بحرهاى زهر چون نوش
ز هرسو صد هزاران بحر خيزد * اگر او جرعهيى بر خاك ريزد