خُمول نام بر شهرت گزيده * بكنج بىنشانى آرميده
بحكمت جان خود را كرده مشغول * وزو مرآت دل را كرده مصقول
گهرهاى شبافروز معانى * فشانده بر خلايق رايگانى
ز موج بحر اشعار گهربار * جهان را كرده پرلولوى شهوار
عروس نظم را برقع گشاده * بكسوتهاى لايق جلوه داده
معنبر كرده از تحرير خامه * عذار دلفريب عشقنامه
در آن معنى كتابى كرده انشى * كه كس از ناظمان دُرّ معنى
نكرده آنچنان نظمى مكمّل * ز عهد رودكى استادِ اوّل
هم از اوست :
مجو عصّار مهر از طبع مردم * كه گُل هرگز ز شورستان نخيزد
وفا از صورت بىمعنى خلق * چو از صورت ملايك مىگريزد
بغربال فلك بر فرق اينها * قضا جز گرد غدّارى نبيزد
به مهر آن را كه نيكى بيش خواهى * بكينت هرزمان بدتر ستيزد
چو اشك آن را كهسازى جاى در چشم * اگر دستش دهد خونت بريزد
* *
دلا از علم و حكمت جو تمامى * كه تا گردى عَلَم در نيكنامى
كه علم آمد بَرِ اهل معانى * عبارت از حيات جاودانى
بنزد آنكه زين معنيش برگست * يقين بار درخت جهل مرگست
* *
چه خوش حاليست روى دوست ديدن * پس از هجران بكام دل رسيدن
شراب وصل جانان نوش كردن * فَرَح را دست در آغوش كردن
ز دلبر بهر عاشق پرگشادن * ز عاشق بىخبر از پا فتادن