چو چين زلف عنبر بوى دلبر * شدن آشفته و هندوى دلبر
گَه از چشمش گهر در پا فشاندن * گهى چون اشك بر چشمش نشاندن
سخنگويى كه دُرّ معنوى سفت * بحسب حال اين شه بيت خوش گفت
« چه خوش باشد كه بعد از انتظارى * باميدى رسد اميدوارى »
* *
الا اى يوسف مصرِ كرامت * چه ماندستى درين حبس ملامت
چو هستت از عزيزى قدر شاهى * چرا چون مجرمان محبوسِ چاهى
چو تير از جوشن افلاك بگذر * چو مرغ از آشيان خاك بگذر
ازين شش گلخن سفلى سفر كن * بسوى گلشن علوى گذر كن
ازين مقصورهء حسى برون آى * ره معمورهء قدسى بپيماى
روان شو سوى شهر بىنشانى * فرود آ در مكان بىمكانى
بنه بر هفت دوزخ هفت زنجير * بگو بر هشت جنّت چار تكبير
چرايى بستهء اين دير مينا * بسه زنجير چون قنديل ترسا
درين دير مقرنس شكل اخضر * ز خطّ استوا و خطّ محور
صليبى هست ، بشكن ، چون شكستى * ز ننگ بتپرستى باز رستى
* *
نگويد هركه او را دل سليم است * كه عشق اين شهوت و ميل بَهيم است
چو شاه عشق بىاعوان و لشكر * كند ملك دل و جانها مسخّر
هماندم در سياست گاهِ خوارى * كند بردار شهوت را بزارى
نباشد عشق جانان لقمهء نان * كه بهرِ كام باشد تيز دندان
هرآنكو كام دل جويد ز دلدار * بود بر كام خود عاشق نه بر يار
* *