ماه رخسارى مُعَنبر زلف را ماند كه او * سر برآرد هرشبى از جيب شمعى پيرهن
رشتهء جان من و او هردو در تابست و تب * ليك او سررشتهيى دارد به كف برعكس من
با زبانى پربخار و با لبى پرآبله * از چه سوزد گر تب مُحرِق ندارد در بدن
تب بتار رشته مىبندند « 1 » مردم ليك او * هرشبى بندد بتار رشته تب بر خويشتن
آنكه بخشيدش كلاه و بر سرش مقراض راند * گر سرش بُرّد نشايد سر ز حكمش تافتن
گرنه ضحّاكست چون بر كرد سر مارش ز دوش * ورنه ذو القرنين چون بر ظلمت آرد تاختن
مىكند پروانَها پرّان بهرجانب ولى * پادشاهست و فرازِ تخت زر دارد وطن
روز تا شب مرده است و زنده باشد تا بروز * نيست اين زردىّ رنگ رويش الّا از وَسَن
* *
يارب به آب اين مژهء اشكبار ما * كآن سرو ناز را بنشان در كنار ما
از ما غبار اگرچه برانگيخت درد او * گردى بدامنش مرساد از غبار ما
اى دل درين ديار نشان وفا مجوى * جز در ديار ما مطلب دَردِ يارِ ما
آب روانِ ما ز گلِ ما مكدّرست * صافى شود چو پاك شود رهگذار ما
يار اختيار ماست ز گيتى ولى چه سود * در دست ما چو نيست كنون اختيار ما
غمهاى عالم ار همه بر ما شوند جمع * ما را چه غم چو يار بود غمگسار ما
بحر غم تو داد بسلمان كه گوش دار « 2 » * چندين هزار دانهء دُر يادگار ما
تا بر سواد مردمك ديده مىنهند * مردم سواد اين سخن آبدار ما
يارب چه خوش بود سحرى در ميان باغ * ما در ميان سبزه و او در كنار ما
* *
ره خراباتست و دُرد سالخورده پير ما * كس نمىداند به غير از پير ما تدبير ما
خاك را خاصيت اكسير اگر زر مىكند * ساقيا مى ده كه ما خاكيم و مى اكسير ما
ما كه از دور ازل مستيم و عاشق تاكنون * غالبا صورت نبندد بعد ازين تغيير ما
هامش
( 1 ) - بستن تب ، تب بستن : تب را بند آوردن
( 2 ) - گوش داشتن : مراقبت كردن