آب جان او و هرگه آيدش جان در بدن * ناروا گردد تن او از گرانبارى جان
او كمان قدّست و تير اندر كمان دارد مقيم * مىرود همواره برآن راست چون تير از كمان
دشمن خاكست و هم باخاك مىگيرد قرار * عاشق آبست ليك از آب مىجويد كران
نام خود را جاريه زان مىكند تا مىكشد * روز و شب بردوش فرش عرش بلقيس زمان « 1 »
راستگويى بيت معمورست در زير فلك * سايبانش ظلّ ممدودست بر بالاى آن
* *
وقت آن آمد كه بلبل در چمن گويا شود * بهر گل گويد خوش آمد تا دل گل وا شود
غنچهء غَنّاج و شاخ شوخ رنگآميز گل * اين دُم طاووس گردد و آن سَرِ بَبغا شود
تا سحر مرغ سحر گويد كليمآسا كلام * چون يد بيضاءِ صبح از جيب شب پيدا شود
روى گل پرچين شود ، چون درنيارد چين برو * نازك اندامى كه چندان خارش اندر پا شود
كوه جام لاله گيرد ابر لؤلؤ گسترد * باغ چون مينو نمايد زاغ چون مينا شود
خسرو ملك فلك بهر تماشاى بهار * از زمستانخانهاى زير بر بالا شود
كوه را كاندر زمستان داشت از قاقم قبا * اطلس گل زير و روى جامهء خارا شود
بركشد آواز ابر و دُر چكاند از دهن * گوشهاى باغ از آن پرلؤلؤ لالا شود
رعد چون دَعد از هوا نالد بسوداى رباب * باد چون وامق فداى غنچهء عذرا شود
زال گيتى را كه بهمن داشت در آهن به بند * خط سبزش بردمد ، پيرانه سر برنا شود
روز عيش و عشرتست امروز ، محروم آنكه او * عيش امروزى گذارد در پى فردا شود
شكل عين عيد پيدا شد ز لوح آسمان * عارفى كو تا ز عينى اينچنين بينا شود
در بهار آمد صبوحى فرض اگرنه هر صباح * لاله را ساغر چرا پرلالهگون صهبا شود . . .
* *
صحبتى خوش در گرفت امشب ميان شمع و من * ماهرويى ديدمش چشم و چراغ انجمن
دلبرى عَذرا عِذار و شاهدى شيريننژاد * آيتى در شأن او مُنزَل ز لطف ذو المِنَن
هامش
( 1 ) - مراد از اين بلقيس زمان « دلشاد خاتون » همسر شيخ حسن ايلكانى است