* *
در ازل عكس مى لعل تو در جام افتاد * عاشق سوختهدل در طمع خام افتاد
جام را از شكر لعل لبت نُقلى كرد * راز سربستهء خم در دهن عام افتاد
خال مشكين تو در عارض گندمگون ديد * آدم آمد ز پى دانه و در دام افتاد
باد زنّار سَرِ زلف تو از هم بگشود * صد شكست از طرف كفر بر اسلام افتاد
عشق بر كشتن عشّاق تفاؤل مىكرد * اولين قرعه كه زد بر من بدنام افتاد
سوسن اندر چمن آزادى سروت مىگفت * نارون را ز حسد لرزه بر اندام افتاد
عشقم از روى طمع پردهء تقوى برداشت * طبل پنهان چه زنم طشت من از بام افتاد
دوش سلمان بقلم شرح غم دل مىداد * آتش اندر ورق و دود در اقلام افتاد
* *
در خرابات مغان مست و بهم برزده دوش * مىكشيدند مرا چون سَرِ زلف تو بدوش
ديدم از بادهء نوشين و لب نوشلبان * بزم رندان خرابات پر از نوشانوش
قصّهء حال پريشان من امشب ز غمت * بدرازاى سَرِ زلف تو بگذشت ز دوش
ناصحا پند من بيدل مدهوش مده * مى به من ده كه ندارم سَرِ عقل و دلِ هوش
گر چو شمعت بكشد يار ازو روى متاب * ور چو چنگت بزند دوست ز دستش مخروش
آتش شوق رخت جرعه صفت سلمان را * آبرو ريخته بر خاكِ دَرِ بادهفروش
* *
بيم آنست كه در صومعه ديوانه شوم * به از آن نيست كه هم با دَرِ ميخانه شوم
من اگر دير و اگر زود بُوَد ، آخِر كار * با سَرِ خُم شوم و در سَرِ پيمانه شوم
وقت كاشانهء اصليست مرا ، مىخواهم * كه ازين مصطبه سرمست بكاشانه شوم
بوى آن سلسلهء غاليه بو مىشنوم * باز وقت است كه شوريده و ديوانه شوم
تن و جان را چه كنم مصلحت آنست كه من * ترك اين هردو كنم طالب جانانه شوم
گرت اى شمع سَرِ سوختن ماست بگو * تا همين دم بفداى تو چو پروانه شوم