مرا هرنفس غُصّه بر غُصّه زائِد * مرا هرزمان گريه بر گريه غالب
فلك چون شنيد اين عتاب و شكايت * مرا گفت بس كن كه طالَ المَعاتِب
كه دارى چو درگاه صاحب پناهى * مَقَرِّ مقاصِد مَحَلِّ مَآرب
اگرچه ترا هست جاى شكايت * ولى هست شكرانهات نيز واجب
مشو يك زمان غايب از آستانش * كه هركس كه غايب شد او هست خائب
فلك با من اندر حكايت كه ناگه * برآمد ز كُه رايتِ صبح كاذب
قمر چهرگان شبستان گردون * كشيدند رُخ در نقاب مَغارب
بگوشم رسيد از مَحَلِّ قَوافِل * صَهيلِ مَراكِب غَطيطِ نَجائب
دلم را هواى سفر خاست ناگه * شدم چُست بر مركب عزم راكب
رهى پيشم آمد كه از هيبت آن * بينداختى پنجه شير مُحارِب
سَمومِ حَموش وزان در صَحارى * حَميم جَهيمش روان در مَشارِب
مُزَلزَل زمين از رياح عَواصِف * مُسَتَّر هوا از غُبارِ غَياهب
هوايش ز فرط حرارت بحَدّى * كه چون موم مىشد دل سنگ ذايب
چنان بُد كه شمشير چون قطره آبى * فرو مىچكيد از كف مردِ ضارب
همىراندم اندر بيابان و وادى * گهى با ارانِب گهى با ثعالِب
گهى بر فرازى كه نَعْلِ مَهِ نَو * همى سود در دست و پاى مراكب
گهى در نشيبى كه اموال قارون * همى برگذشت از ركاب ركائب
همه ره در انديشه تاكى درآيد * ز درگاه صاحب نداى مَراحِب . . .
* *
پيكر اين زَوْرَقِ رخشنده بر آب روان * مىدرخشد چون دو پيكر بر محيط آسمان
شكل اين زورق مگر برجيست آبى كاندرو * دايما باشد سعود ملك را با همقران
باد پاى آب رفتارى كه رانندش به چوب * آب او را همركاب و باد او را همعنان
معدهء او بگذراند سنگ خارا را سبك * ليك آب خوشگوارش در درون آيد گران