اى بىخبر از معنى صورت بچه آرايى * صافى شو اگر مردى صوفى شدن آسانست
تنها نه منم عاشق بر منظر زيبايى * هر زاهد پيدا را صد شاهد پنهانست
گفتم نظر احسان بر حال عماد افگن * گفت از سر لطف آرى مستوجب احسانست
* *
ما بصيت كرمت از ره دور آمدهايم * از در فاقه نه از كوى غرور آمدهايم
كعبهء اهل كمالست مقام تو و ما * بسته احرام ز نزديك و ز دور آمدهايم
شمع رخسار تو آورد بدين مجلس نور * همه پروانه صفت از پى نور آمدهايم
گر بيابيم اثر نور تجلّى چه عجب * كه ز وادىّ مقدّس سوى طور آمدهايم
گر به زودى نشود كام دل ما حاصل * بر نگرديم ازين در كه صبور آمدهايم
با كسى در دو جهان انس نگيرد دل ما * تا بدانى كه ز غير تو نَفور آمدهايم
نه غم فُرقت خلق و نه سَرِ وَصلتِ كس * فارغ از ماتم و آسوده ز سور آمدهايم
نرويم از پى شادى نفسى همچو عماد * نه درين كلبهء احزان بسرور آمدهايم
فارغيم از همه خوبان سيهچشم جهان * تا درين روضه به نَظّارهء حور آمدهايم
* *
مستى از ميخانهيى آمد برون * گنجى از ويرانهيى آمد برون
با جوانان تا بصحرايى رود * پيرى از كاشانهيى آمد برون
هر كجا شمع رخى افروختند * از زمين پروانهيى آمد برون
آشنايى بىادب در كعبه شد * وز حرم بيگانهيى آمد برون
رخت زاهد را بهم برزد خرد * از ميان پيمانهيى آمد برون
از حكايتهاى اخوان الصفا * نسخهء افسانهيى آمد برون
هركه رخ در عرصهء شاهى نهاد * عاقبت فرزانهيى آمد برون
* *
حاكمى ار نمىكنى رغبت بندهپرورى * عادت من كه بندهام بندگى است و چاكرى