چشم تو كه خون ريختن آيين دارد * انديشهء قتل من مسكين دارد
هرچند كه خفته است و بيمار ، ولى * پيوسته كمان بر سر بالين دارد
*
با مَردم نيك بد نمىبايد بود * در پايهء ديو و دد نمىبايد بود
مفتونِ معاش خود نمىبايد شد * مغرور بعقل خود نمىبايد بود
*
اى از تو هزار كشته در هر كويى * چون روى تو در جهان نباشد رويى
دارد كمر تو با ميان پيوسته * سرّى كه در آن ميان نگنجد مويى
49 - ناصر بخارى « 1 »
درويش ناصر يا شاه ( خواجه ) ناصر بخارى از شاعران بزرگ پارسىگوى در قرن
هامش
( 1 ) - دربارهء او رجوع شود به :
خلاصة الاشعار تقى الدين كاشانى .
تذكرة الشعراء دولتشاه ص 303 - 306
مرآة الخيال ص 56
رياض العارفين ص 259
لطائف الطوائف ص 270 - 271
تاريخ نظم و نثر در ايران ص 209
صحف ابراهيم نسخهء عكسى