تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 981

مساهمون:

ص٩٨١
از ديده‌ام خيال تو محروم گشت باز * كاطراف خانه‌اش همه دريا گرفته بود مىخواست خرّمى كه كند در دلم وطن * تا او رسيد لشكر غم جا گرفته بود صبر از برم رميد و مرا بىقرار كرد * گويى مگر كه خاطرش از ما گرفته بود مسكين عبيد را غم عشقت بكشت از آنك * او را غريب ديده و تنها گرفته بود
* *
ز كوى يار زمانى كرانه نتوان كرد * جز آستانهء او آشيانه نتوان كرد كسى كه كعبهء جان ديد بىگمان داند * كه سجده‌گاه جز آن آستانه نتوان كرد مرا بعشوهء فردا در انتظار مكش * كه اعتماد بسى بر زمانه نتوان كرد ترا كه گفت كه با كشتگان راه غمت * اشارتى بسر تازيانه نتوان كرد به پيش زلف تو بر خال بوسه خواهم زد * ز ترس دام سيه ترك دانه نتوان كرد فسرده صوفى ما را كه مىبرد پيغام * كه ترك شاهد و چنگ و چغانه نتوان كرد مرا به مجلس واعظ مخوان و پند مده * فريب من بفسون و فسانه نتوان كرد بخواه باده و با يار عزم صحرا كن * چو گل بباغ رود رو به خانه نتوان كرد مكن عبيد ز مستى كرانه فصل بهار * كه عيش خوش بچمن بىچمانه نتوان كرد
* *
ما سرير سلطنت در بىنوايى يافتيم * لذّت رندى ز ترك پارسايى يافتيم سالها دريوزه كرديم از دَرِ صاحبدلان * مايهء اين پادشاهى زان گدايى يافتيم همّت ما از سر صورت‌پرستى درگذشت * لاجرم در ملك معنى پادشايى يافتيم پرتو شمع تجلّى بر دل ما شعله زد * اين‌همه نور و ضيا ز آن روشنايى يافتيم صحبت ميخوارگان از خاطر ما محو كرد * آن كدورتها كه از زهد ريايى يافتيم پيش ازين در سر غرور سرفرازى داشتيم * ترك سر كرديم وز آن زحمت رهايى يافتيم گرچه آسيب فلك بشكست ما را چون عبيد * از درونهاى بزرگان موميايى يافتيم
* *
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 981 | ذبيح الله صفا