از ديدهام خيال تو محروم گشت باز * كاطراف خانهاش همه دريا گرفته بود
مىخواست خرّمى كه كند در دلم وطن * تا او رسيد لشكر غم جا گرفته بود
صبر از برم رميد و مرا بىقرار كرد * گويى مگر كه خاطرش از ما گرفته بود
مسكين عبيد را غم عشقت بكشت از آنك * او را غريب ديده و تنها گرفته بود
* *
ز كوى يار زمانى كرانه نتوان كرد * جز آستانهء او آشيانه نتوان كرد
كسى كه كعبهء جان ديد بىگمان داند * كه سجدهگاه جز آن آستانه نتوان كرد
مرا بعشوهء فردا در انتظار مكش * كه اعتماد بسى بر زمانه نتوان كرد
ترا كه گفت كه با كشتگان راه غمت * اشارتى بسر تازيانه نتوان كرد
به پيش زلف تو بر خال بوسه خواهم زد * ز ترس دام سيه ترك دانه نتوان كرد
فسرده صوفى ما را كه مىبرد پيغام * كه ترك شاهد و چنگ و چغانه نتوان كرد
مرا به مجلس واعظ مخوان و پند مده * فريب من بفسون و فسانه نتوان كرد
بخواه باده و با يار عزم صحرا كن * چو گل بباغ رود رو به خانه نتوان كرد
مكن عبيد ز مستى كرانه فصل بهار * كه عيش خوش بچمن بىچمانه نتوان كرد
* *
ما سرير سلطنت در بىنوايى يافتيم * لذّت رندى ز ترك پارسايى يافتيم
سالها دريوزه كرديم از دَرِ صاحبدلان * مايهء اين پادشاهى زان گدايى يافتيم
همّت ما از سر صورتپرستى درگذشت * لاجرم در ملك معنى پادشايى يافتيم
پرتو شمع تجلّى بر دل ما شعله زد * اينهمه نور و ضيا ز آن روشنايى يافتيم
صحبت ميخوارگان از خاطر ما محو كرد * آن كدورتها كه از زهد ريايى يافتيم
پيش ازين در سر غرور سرفرازى داشتيم * ترك سر كرديم وز آن زحمت رهايى يافتيم
گرچه آسيب فلك بشكست ما را چون عبيد * از درونهاى بزرگان موميايى يافتيم
* *