تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 984

مساهمون:

ص٩٨٤
گفتم كه : دلم ؟ گفت كه آن ديوانه * در سلسلهء زلف پريشان منست
*
تا مهر توام بر دل شوريده نشست * و افتاد مرا چشم بدان نرگس مست اين غم ز دلم نمىنهد پاى برون * وين اشك ز دامنم نمىدارد دست
*
هرچند كه درد دل هر خسته بسى است * وز دست فلك رشتهء بگسسته بسى است زنهار ز كار بسته دل تنگ مدار * در نامهء غيب راز سربسته بسى است
*
هرچند بهشت صد كرامت دارد * مرغ و مى و حور سرو قامت دارد ساقى بده اين بادهء گلرنگ بنقد * كآن نسيهء او سر بقيامت دارد
*
زينگونه كه اين شمع روان مىسوزد * گويى ز فراق دوستان مىسوزد گر گريه كنيم هردو باهم شايد * كاورا و مرا رشتهء جان مىسوزد
*
اى دل پس ازين اندُهِ بيهوده مخور * زين بيش غم بوده و نابوده مخور جان مىده و داد طمع و حرص مده * غم مىخور و نان منّت آلوده مخور
*
دل در پى عشق دلبرانست هنوز * وز عمر گذشته در گمانست هنوز گفتيم كه ما و او بهم پير شويم * ما پير شديم و او جوانست هنوز
*
در كوچهء فقر گوشه‌يى حاصل كن * و از گشت حيات خوشه‌يى حاصل كن در كهنه رباط دهر غافل منشين * راهى پيش است ، توشه‌يى حاصل كن
*