ملامت مىكند دشمن كه رَو برتاب روى از وى * من اندر خود نمىبينم كه روى از دوست برتابم
خيالست اينكه برگيرم رخ از خاك درت روزى * وگرچه خاكسار و خوار و سرگردان درين بابم
بسان رشته تارى شد ز بس بىطاقتى جسمم * از آن سرگشته مىگردم كه دوران مىدهد تابم
نمىگويم بروز آور شبى با من بتنهايى * خيال روىِ چون روزت شبى بنماى در خوابم
غبارى كز عضد خيزد به آب ديده بنشانم * بر آن درگه چو باد صبحدم گر فرصتى يابم
* *
خوشا شميم شمالى كه آيد از راهش * شمامهيى به من آرد ز خاك درگاهش
مگر نسيم سحر رحمتى كند ورنه * كه مىكند ز من و حال زارم آگاهش
چه سالهاست كه سوزد دلم درين سودا * كه سر چو شمع برآرم شبى بخرگاهش
شب دراز بمهتاب مىنهم در پيش * خيال طرهء شبگون و روى چون ماهش
چه آهها كه برآرم ز سينه برگذرش * چه اشكها كه ببارم ز ديده بر راهش
دلم اميد بقدّ بلند او بستست * چه سود همّت عالى و دست كوتاهش
در آن زمان كه عضد رخ نهد به خاك لحد * بجان او كه بود همچنان هواخواهش
* *
ز دل هواى تو تا دل بود بدر نرود * كه شور عشق تو تا سر بود ز سر نرود
ازين حديقه كه بستانسراى بيناييست * خيال نرگست اى سرو خوش نظر نرود