بسى حيله كردم كه در عين راه * بغفلت زنم تيغ بر فرق شاه
چو ديدم كه من با تو اى نامور * بزورِ خصومت نيابم ظفر
بدين حيله كردم سپاهت هلاك * ز بىآبيشان سپردم به خاك
چو بر نيّت خود شدم كامكار * كنون خواهيَم كُش تو خواهى گذار
چو ز آن رَهبرِ گمرهِ غول خوى * شنيد اين حكايت شَهِ نامجوى
بفرمود تا خون او ريختند * بشاخِ مُغيلانش آويختند
پس آنگه بفرمود شاه جهان * بكشورگشايان و كار آگهان
كه امروز خيمه همينجا زنيم * همه بر دَرِ حق نيايش كنيم
مگر راهِ آبى بگردد عيان * كه لشكر ز بىآبى آمد بجان
چو با سركشان شاه اين قصّه راند * در آن روز لشكر همانجا بماند
چو آن روزِ ناخوش تمامى گذشت * همان دشت چون دشتِ ظُلْمات گشت
جهان گشت تاريك چون پرّ زاغ * در آن تيرگى گُم شد آن دشت و راغ
شهنشاه اندر دل شب بخاست * ره و آب از حضرت حق بخواست
در آن شب بر ايوانِ پروردگار * نيايش چنان كرد آن شهريار
كه از سمت كعبه در آن تيره دشت * يكى روشنايى پديدار گشت
از آن روشنى مانده شه در شگفت * پس از لطفِ هادى قياسى گرفت
همان دم سرانِ سپه را بخواند * سپه سوى آن روشنايى براند
سپه چون از آنجا دوميلى گذشت * يكى رودبارى پديدار گشت
سپه سوى آن رود آهنگ كرد * وز آن رود خلق آب سيراب خورد
چو آسوده شد خلق تشنه جگر * سپه راند ز آن مرحله پيشتر
از آن رود چون يك دوميلى گذشت * يكى شاه راهى پديدار گشت
در آن راه آن شاهِ اختر سعيد * همى راند تا سر بغزنين كشيد
بلى هركه بندد دلى بر خداى * رهِ راست يابد بهردو سراى
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 920
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص٩٢٠