خامى چو من بين سوخته و آتش ز جان افروخته * گر پختهاى خامى مكن و آن پخته در ده خام را
در حلقهء دُردىكشان بخرام و گيسو برفشان * در حلقهء زنجير بين شيران خونآشام را
چون من برندى زين صفت بدنامِ شهرى گشتهام * آن جام صافى در دهيد اين صوفى بدنام را
يك راه در دير مغان برقع برانداز اى صنم * تا كافران از بتكده بيرون برند اصنام را
گر در كمندم مىكشى شكرانه را جان مىدهم * كآن دل كه صيد عشق شد دولت شمارد دام را
خواجو چو اين ايّام را ديگر نخواهى يافتن * بارى بهر نوعى چرا ضايع كنى ايّام را
* *
ز آتشكده و كعبه غرض سوز و نيازست * و آنجا كه نيازست چه حاجت بنمازست
بىعشق مسخّر نشود ملك حقيقت * كآن چيز كه جز عشق بود عين مجازست
چون مرغ دل خستهء من صيد نگردد * هرگاه كه بينم كه دَرِ ميكده بازست
آنكس كه بود معتكف كعبهء قربت * در مذهب عشّاق چه محتاج حجازست
هرچند كه از بندگى ما چه برآيد * ما بندهء آنيم كه او بنده نوازست
دايم دل پُرتاب من از آتش سودا * چون شمع جگر تافته در سوز و گدازست
مىسوزم و مىسازم از آن روى كه چون عود * كار من دلسوخته از سوز بسازست
حال شب هجر از من مهجور چه پرسى * كوتاه كن اى خواجه كه اين قصّه درازست
خواجو چه كند بىتو كه كام دل محمود * از مملكت روى زمين روى ايازست
* *