مىكشندم بخرابات و در آن مىكوشند * كه بيك جرعهء مى آب رخم بفروشند
ديگران مست فتادند و قدح ما خورديم * پختگان سوخته و افسردهدلان مىجوشند
باده از دست حريفان ترش روى منوش * كه به باطن همه نيشند و به ظاهر نوشند
اى كه خواهى كه ز مى توبه دهى مستان را * با زمانى دگر افگن كه كنون بيهوشند
مطربان گر جگر چنگ چنان نخراشند * مىپرستان جگر خسته چنين نخروشند
تا كى از مهر تو هر شب چو شفق سوختگان * خون چشم از مژه پاشند و بدامن پوشند
برفگن پرده ز رخسار كه صاحبنظران * همه چشمند و اگر در سخن آيى گوشند
بلبلان چمن عشق تو همچون سوسن * همه تن جمله زبانند ولى خاموشند
عيب خواجو نتوان كرد كه در مجلس ما * صوفيان نيز چو رندان همه دُردى نوشند
* *
ساقيان آبم بجام لعل شكّر خا برند * شاهدان خوابم به چشم جادوى شهلا برند
گه بسوى ديرم از مقصورهء جامع كشند * گه بمحرابم ز بام مسجد اقصى برند
ساكنان كعبه هر ساعت بجستوجوى من * از صوامع ره بخلوتخانهء ترسا برند
روز و شب خاشاك روبان دَرِ دير مغان * مست و بى خود دوش بر دوش آورندم يا برند
گر كنى زنجيرم از زلف مسلسل ، عاقلان * رشك بر ديوانگان بىسروبىپا برند
مشك غمّازست ور نى كى بشب شوريدگان * از پى دل ره بدان گيسوى مشكآسا برند
گر بجنّت يا سَقَر سرگشتگان عشق را * روز محشر از لحد آشفته و شيدا برند
بادپيمايان كه بر آتش زنند از باده آب * پيش ياقوت تو آب ساغر صهبا برند
هر شبى دفترنويسان ورقپرداز شام * از سواد خطّ سبزت نسخهء سودا برند
در هواى لعل دُر پاشت بدامن سائلان * هردم از بحرين چشمم لؤلؤ لالا برند
خاكيان با گريهء ما خنده بر دريا زنند * و آب روشن دم بدم از چشمهاى ما برند
چون كند خواجو حديث منظرت ، فردوسيان * گوهر نظمش ز بهر زيور حَورا برند
* *