اى پير مغان شربتم از دُرد مغان آر * وز دردِ منِ خسته مغان را بفغان آر
مخمور دل افروخته را قوت روانبخش * مخمور جگر سوخته را آب روان آر
تا كى كشم از پيرو جوان محنت و بيداد * پيرانه سرم آگهى از بخت جوان آر
از حادثهء دَور زمان چند كنى ياد * پيغامم از آن نادرهء دور زمان آر
اى شمع كه فرمود كه در مجلس اصحاب * اسرار دل سوخته از دل به زبان آر
ساقى چو خروس سحرى نغمه برآرد * پرواز كن و مرغ صراحى بميان آر
چون طائر روحم ز قدح باز نيايد * او را بمى روح فزا در طيران آر
رفتى و بجان آمدم از درد دل ريش * باز آى و دلم را خبر از عالم جان آر
خواجو بصبوحى چو مى تلخ كنى نوش * نقل از لب جانپرور آن پسته دهان آر
* *
ما دلى ايثار او كرديم و جانى يافتيم * گوهرى در پايش افگنديم و كانى يافتيم
چون نظر كرديم در بستان به ياد قامتش * راستى را از سهى سروى روانى يافتيم
با خيال عارض گلرنگ و قدّ سركشش * بر سر هر شاخ عرعر گلستانى يافتيم
گرچه چون عنقا بقاف عشق كرديم آشيان * مرغ دل را هرنفس در آشيانى يافتيم
ترك عالمگير و عالمگير شو زيرا كه ما * هر زمانى خويشتن را در مكانى يافتيم
در جهان بىنشانى تا نياورديم روى * ظن مبر كز آن بت مهرو نشانى يافتيم
سالها كرديم قطع وادى عشقش وليك * تا نپندارى كه اين ره را كرانى يافتيم
ما نه از چشم گران خواب تو بيماريم و بس * ز آنكه در هر گوشه از وى ناتوانى يافتيم
در گلستان غم عشق تو از خوناب چشم * هر گياهى را كه ديديم ارغوانى يافتيم
چون به ياد تيغ مژگان تو بگشوديم چشم * هر سر مو بر تن خواجو سنانى يافتيم
*
بر گردش چرخ چون نمىباشد دست * دل در بد و نيك دهر چون بايد بست
اين محنت و غم كه هست پندار كه نيست * وين عيش و طرب كه نيست انگار كه هست