ميزان ز مِهْرِ مُهْرِ زَر كافور را با مشكِ تر * يك وزن كرده هر سحر زر بىمُحابا ريخته
چون دست خورشيد كرم جمشيدِ افريدون عَلَم * آن هردم از خاك قدم آب مسيحا ريخته
مولى امير المؤمنين سلطان محمد شاه دين * هم بُرد آب آبتين هم فرّ دارا ريخته
مطلع ثانى
آمد مَهِ من بر شفق عِقْدِ ثُريّا ريخته * بر لاله از بادامِ تر لؤلوىِ لالا ريخته
بر لعل غلطان زيبقش بر گل دوان ده فندقش * وز عنبر افشان زورقش بر خاك دريا ريخته
بادامِ او بِركه نشان عُنّاب او سِركه فشان * بَچْگانِ رومى وَش از آن هندوىِ بينا ريخته
گفتم دلت غمگين چرا ماهِ نوَت پُرچين چرا * و آن رشتهء پروين چرا بر ماهِ رَخشا ريخته
گفتا كه در بزم تَعَب من مست عشقت روز و شب * تو با دگر كس از طَرَب در جامْ صهبا ريخته
ياد آر از آن نوشين لبان چون گل به خاك اندر خزان * آن سنبلِ مَرغول سان از روى زيبا ريخته
گر بايدت جام طرب از ساقى وحدت طلب * كآن مىشود بىدست و لب در كام جانها ريخته
و آن باده بىپيمانه دان و آن شمع بىپروانه دان * در كام هر بيگانه دان زر بىمُحابا ريخته
مىداد پندم آن صنم وَز سوزِ سينه دَم بدَم * بر زعفران آب بَقَم از چشم شهلا ريخته