خاكسارم بادپيما آب رويم رفته است * گو برو تا شادمان گردد دل اغيار من
گو روان شو سوى چشم از درد بىآبى مرا * دانه دانه خون دل از سينهء پرنار من
گو سپر گرد آسمان و گو عطارد تير شو * سر نخواهد تافت اين قدّ كمان آثار من
در كمان چرخ گر آتش زند تير سحر * كم نگردد حلقهيى از جوشن مقدار من
صرصر صور ار فلك را هفت دامن بر درد * ريشهيى را رَعْشه ندهد گوشهء دستار من
خرمن ماه ار فروريزد ز راه كهكشان * كم نگردد يك جوى از دَخْلِ استظهار من
رَيع رَبْع چار رُبع شش جهت را خمس يافت * عاشرِ نُه تخته باغ از عُشرِ يك انبار من « 1 »
عرصهء باغ دو عالم را مساحت كرد وَهم * نشوهيى ديدش رَقَم در دفتر اسرار من
نصفِ رُبعِ عُشر آمد در ترازوى خرد * ترّ و خشك هردو كَون از حاصل ادرار من
من كه در فتوى سبق بردم ز برجيس آفتاب * نُه لگن از تنگهاى لعل كرد ايثار من
قُدسيان اندر نماز آيند تا شد دايما * سبحهء اورادشان سِمطِ دُرِ اشعار من
مُصحفِ نُه جلد با هفت آيتِ زر ماه را * هر مهى سىپاره ديد از غيرت انوار من
عقل كُلّ را در دبيرستانِ اسرار ازل * طفل ابجد خوان شمارد جان معنىدار من
از شراب لايزالى دوستگانيها دهد * جان سرمستانِ حضرت را دل هشيار من
شاهبازان رواق كبريا را زَقّه داد * طوطى سدرهنشين از شكّر گفتار من
من چو شمع از خود سرافرازم چراغ آفتاب * روز و شب پروانه گردد بر سراى تار من
ز آن سواريها كه باشد صادقان را نيم شب * صبح را در خواب مانَد خاطر بيدار من
در سرِ سودانماىِ مرغِ گِل خوارِ قلم * جان عيسى مىنگارد عطسهء افكار من
اين دعاوى جمله نامشروع گفتم ، زين سپس * ذيل لطف كردگار و دست استغفار من
هامش
( 1 ) - عاشر نه تخته باغ يا عاشر نه تخت باغ : يعنى دهمين از نه تختنشين كه مقصود عقل عاشر است ، يعنى عقل فعال كه مدبر امور فلك مادون قمر است ، و نه تختنشين ديگر عقول نهگانهء ديگرند . معنى بيت اينست : آنچه عقل فعال در تمام عالم مادون قمر دارد بمنزلهء خمسى است كه از عشريك انبار خود به دو دادهام ، يعنى من همه عالم هستى را به دو باز بخشيدهام .