آخر چگونه طاقت درد سفر بود * آن را كه دردسر بودش بوى بوستان
پيرى برانده است جوانيت همچو دود * رانده شود ز شعلهء آتش بلى دُخان
مانند شمع شعلهء شيب است بر سرت * ز آن زر دو تن ضعيفى چون موى و ريسمان
زين پس چو خِنگ پير تو اندر سر آمدست * گلگونِ اشك بيشتر و پيشتر بران
پيش از تو منزلى دو سه شايد كه سوى دوست * آنگه كه بارگير دل آمد شود روان
چون لاله كى سيهدل و آتش دهان بود * آنكو فشاند نرگس او خونِ ارغوان
سوى تو كرده چرمهء پيرى لگام ريز * سوى ركابِ باده تو برتافته عنان
چون از سرت سپيده برآمد سپيد شد * گلگونهء مى ار سيهش كرد خان و مان
پيرى چو خاك بر سرم افشاند شد يقين * كان آتش جوانى من مرد بىگمان
آتش چو مُرد يا بستم يا بطبع خويش * بر فرق او زمانه كند خاك در زمان
همچون قلم دراز چه دارى زبان طعن * تا چون قلم زبانْتْ ببرّند اين و آن
هرگز سياه كام نگشتى اگر چنانك * نگشايدى دويت بطعن قلم دهان
روشن شود معانى غيبى ترا چو آب * گر چون قلم برآيى ازين تيره خاكدان
از پوست همچو معنى روشن برون شدند * بهر تو حرفها چو قلم بر سر زبان
تا در هواى تودهء خاكى ز باد جهل * عقلت مشوّش است چو گيسوى دلستان
گه قوّتى طلب كنى از جسم پرفتور * گه صحّتى طلب كنى از جان ناتوان
يك ره ز جيب كُحلى گردون برآر سر * دامن كشان بر اطلس چرخ آستين فشان
پيوسته ميل تست بهر هفت « 1 » همچو زن * مرد آن زمان شوى كه كنى ميل هفتخان
اندر ميان جان نهدت جبرئيل اگر * بندى ز دست دين كمرى بر ميان جان
درخورد آن كمر شوى ار چون ميان دوست * وقت وجود هيچ نباشى در آن ميان
بالينْت چرخ و خفته تو بر خاك نيك نيست * جايت ميانسرا و تو موقوف آستان
نوزادهء خليفه و آنگاه آبِ روت * چون آب رود ريخته دو نان پى دو نان
هامش
( 1 ) - در اصل : هر هفته ؛ و هر هفت يعنى زينت و اسباب هفتگانهء آرايش