و ز غايت عزّت كه خيالت دارد * در خانهء چشم كردهام پنهانش
* *
دل در طلب تو خستگيها دارد * كارش ز غم تو بستگيها دارد
هرچند كه پشت لشكر هستيم اوست * ز آن روى بسى شكستگيها دارد
* *
شب نيست كه از غمت دلم جوش نكرد * و ز بهر تو ز هر اندُهى نوش نكرد
اى جان و جهان هيچ نياوردى ياد * آن را كه ترا هيچ فراموش نكرد ؟
* *
اى كرده غم عشق تو غمخوارى دل * درد تو شده شفاى بيمارى دل
رويت كه بخواب در نديدست كسش * ديده نشود مگر به بيدارى دل
21 - ناصر بجهيى
ناصر الدين بجهيى كه به « ناصر الدين شيرازى » و « ناصر بجهيى » هم شهرت دارد ، از شاعران قرن هفتم و اوايل قرن هشتم هجرى بود و در شعر باسم خود يعنى « ناصر » تخلّص مىكرد . وى در يكى از ابيات بنام خويش يعنى « ناصر الدين » اشاره كرده « 1 » و تخلّص خود را نيز چنان كه خواهيم ديد در همهء اشعارش « ناصر » آورده است .
اصل او از « بجه » ديهى از قصبات رامجرد ميان فارس و اصفهان بود و چون در شيراز سكونت داشته به شيرازى شهرت يافته است .
ناصر بجهيى از معاصران سعدى بوده يعنى ظاهرا قريب سى الى چهل سال از اواخر عمر او را درك كرده بود و بنابراين دوران حياتش على الظّاهر مصادف بوده است با
هامش
( 1 ) -ناصر خسرو اگر فلسفه دانستى من * ناصر دين حق و خسرو ملك سخنم