عشقى گاه بمعانى عرفانى بازمىخوريم چنان كه در نمونهاى اشعارش خواهيد ديد و برخى از غزلهاى او در جواب غزلهاى مولاناى روم ساخته شده . از اشعار اوست .
جانِ صافى شدهاى دوست ز ياد تو تنم * بس كه ياد تو كنم من توام اكنون نه منم
تا بديدم كه حجابند درين ره تن و جان * دشمن جان خود و خصم تن خويشتنم
هرچه آن يكدمم از خدمت تو برشكند * گر همه جان بود اى دوست از آن برشكنم
چيست مردى نزدن بىغم عشق تو نَفَس * گر زنم من نفسى بىغم عشق تو زنم
حسن خوبان ختا و ختن از پرتو تست * ز آن قِبَل عاشق خوبان ختا و ختنم
زَغَنى چيست ؟ دورنگى و ، حريصى زاغى * شكر يزدان كه نه دون طبع چو زاغ و زغنم
چون ز سيمرغ نشان جستم و از قاف اثر * قاف و سيمرغ نَبُد جز كه روان و بدنم
منم آن بلبل عاشق دلِ عالى پرواز * كه بَر از حدّ حدوثست فضاى چمنم
همه گويند كه تن پيرهن نور خداست * من برآنم كه همه نور بود پيرهنم
تا من از خاك جناب تو وطن ساختهام * مىبرد رشك بجان عرش مجيد از وطنم
پاك درچيدهام از خار طبيعت دامن * ز آن ز گلزار حقيقت گُلِ اسرار چِنم
غير چون نيست كَى از غير فرو بندم چشم * پرده چون نيست كجا پرده بيك سوفگنم
ناصر خسرو اگر فلسفه دانستى من * ناصر دين حق و خسرو ملك سخنم
چونكه صافست چو جان اين تن من چون گويم * « ساقيا بر سر جان بار گرانست تنم » « 1 »
* *
سپيدهدم چو صبا بوى گلستان آورد * مرا ز خاك درش كيمياى جان آورد
ز چين زلف سياهت شمال مشك فشان * حيات جان مرا خطّ جاودان آورد
زهى صنايع بيچون قادرى مطلق * كه جوهرى چو تو از كانِ كُن فكان آورد
فروغ طلعت ميمون عالم آرايت * شكست در مه و خورشيد آسمان آورد
جمال روى تو چون اى جهان و جان جمال * كمال حسن دگرباره در جهان آورد
هامش
( 1 ) - اين غزل از مونس الاحرار ج 2 ص 995 نقل شده .