رفت از جفاى خصمان سرگشته گرد عالم * آنكو بگرد كويت مىگشت شعرخوانان
ز افغان سيف اى جان شبها ميان كويت * خفته خبر ندارد سر بر كنار جانان « 1 »
* *
اى غم عشق تو چون مى طرب افزاى دگر * همچو من مانده در عشق تو شيداى دگر
پيش ازين اندُهِ بيهوده همى خورد دلم * بازم استد غم عشق تو ز غمهاى دگر
چون برون مىنرود از دل من دانستم * كه غم عشق ترا نيست جزين جاى دگر
بجز از ديدن تو از تو چه خواهم چو مرا * زين هوس مىنرسد دل بتمنّاى دگر
عالمى شيفتهء چشم و خط و خال تواند * هر كسى از تو درافتاده بسوداى دگر
تو پسِ پرده و خلقى بتصوّر دارند * هر يكى با رخ خوب تو تماشاى دگر
تا بود خسرو خوبان چو تو شيرين صنمى * مگس ما نكند ميل بحلواى دگر
بفلك رشوه دهم بوكِ درآرم بارى * پارهيى در شب وصل تو ز شبهاى دگر
سيف فرغانى در كارِ غمت با دل خويش * « هر شب انديشهء ديگر كند وراى دگر » « 2 »
* *
دل برد از من دلبرى كآرام دلها مىبرد * خواب و قرار عاشقان ز آن روى زيبا مىبرد
جانان بدان زلف سيه حالم پريشان مىكند * يوسف بدان روى چو مه هوش از زليخا مىبرد
گفتم كه عقل و صبر را در عشق يار خود كنم * عقل از سر و صبر از دلم آن شوخ رعنا مىبرد
در عشقبازى عقل و جان مىبرد شاه نيكوان * چون در رخش كردم نظر بگذاشتم تا مىبرد
ما بنده او سلطان ما حكمش روان بر جان ما * هست آنِ او نز آنِ ما هر چيز كاز ما مىبرد
تركان اگر يغما برند از هند و روم و از عرب * رومىّ زنگى زلف ما از جمله يغما مىبرد
در عهد او نزديك من مجنون بود آن عاقلى * كاو ذكر شيرين مىكند يا نام ليلا مىبرد
هامش
( 1 ) - استقبال از غزل سعدى : «بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران . . .»
( 2 ) - تضمين از سعديست و ازين مصراع از مطلع غزل او :
«هر شب انديشهء ديگر كنم و راى دگر»