برخ وى آرميدى ، عجبست سيف از تو * كه بآتشى رسيدىّ و فرونشست جوشت !
* *
گردست دوستوار در آرى بگردنم * پيوسته بوى دوستى آيد ز دشمنم
ديده رخ چو آتش تو ديد برفروخت * قنديل عشق در دل چون آب روشنم
در سوز و در گداز چو شمعم كه روز و شب * سوزى فتيلهوار و گدازى چو روغنم
گر يكدم آستين كنم از پيش چشم دور * از آب ديده تر شود اى دوست دامنم
هر گَه شراب عشق تو در من اثر كند * گر توبه آهنست بخاميش بشكنم
چون كَه ز دانه هيچ نگردم ز تو جدا * گرچه بباد بر دهى اى جان چو خرمنم
در فُرقت تو زين تن بىجان خويشتن * در جامه ناپديدتر از جانِ بىتنم
گر همچو ميخ سنگ جفا بر سرم زنى * آن ظن مبر كه خيمه ز پهلوت بر كنم
ور تار ريسمان شود اين تن عجب مدار * غمهاى تست در دلِ چون چشمِ سوزنم
فردا كه روز آخر خواندست ايزدش * اول كسى كه با تو خصومت كند منم
من جان چو سيف پيش محبّان كنم سپر * گر تيغ بركشى كه محبّان همى زنم
* *
رفتى و نام تو ز زبانم نمىرود * و انديشهء تو از دل و جانم نمىرود
گرچه حديث وصل تو كارى نه حدّ ماست * الّا بدين حديث زبانم نمىرود
تو شاهدى نه غايب ازيرا خيال تو * از پيش خاطر نگرانم نمىرود
گريم ز درد عشق و نگويم كه حال چيست * كاين عذر بيش با همگانم نمىرود
ذكر لب تو كردهام اى دوست سالها * هرگز حلاوتش ز دهانم نمىرود
از مشرب وصال خود اين جان تشنه را * آبى بده كه دست بنانم نمىرود
دانم يقين كه ماه رخى قاتل منست * جز بر تو اى نگار گمانم نمىرود
آبم روان ز ديده و خوابم شده ز چشم * اينم همى نيايد و آنم نمىرود