در دَور ما از آتش بيداد ظالمان * چون دود و سيل تيره شد آب و هواى خاك
بلقيسوار عدل سليمان طلب مكن * كز ظلم هست سيل عرم در سباى خاك
آتش خورم بسان شترمرغ كآب و نان * مسموم حادثات شد اندر وعاىِ خاك
اى كور دل تو ديده ندارى از آن ترا * خوبست در نظر بَدِ نيكونماى خاك
داروى درد خود مطلب از كسى كه نيست * يك تندرست در همه دار الدّواى خاك
زين بار خانه آب دمادم مخور از آنك * از خون لبالبست درين دور اناى خاك
در شيب حسرتند ز بالاى قصر خود * اين سرورانِ پست شده زير پاى خاك
بس خوب را كه از پى معنىّ زشت او * صورت بَدَل كنند به زير غِطاى خاك
اى مرده دل ز آتش حرصى كه در تو هست * در موضعى كه گور تو سازند واىِ خاك
گر عقل هست در سَرِ تو پاى بازگير * زين چاه سرگرفتهء نادلگشاى خاك
بيگانه شد ز شادى و با اندُهست خويش * اى كاش آدمى نشدى آشناى خاك
از خرمن زمانه بكاهى نمىرسى * با خر بجز گياه نباشد عطاى خاك
دايم تو از محبّت دنيا و حرص مال * نعمت شمرده محنت دار البلاى خاك
بُستان عدن پر گل و ريحان براى تست * تو چون بَهيمه عاشق آب و گياى خاك
ساكن مباش بر سر نطع زمين چو كوه * كز فتنه زلزله است كنون در فِناى خاك
جانت بسى شكنجهء غم خورد و كم نشد * انس دلت ز خانهء وحشت فزاى خاك
در صحن اين خرابه غبارى نصيب تست * ورچه چو باد سير كنى در فضاى خاك
خلقى درين ميانه چو خاشاك سوختند * كآتش گرفت خاصه درين دَور جاى خاك
آتش چو شاخ و برگ بسوزد درخت را * گر تخم پرورى نكند اقتضاى خاك
خود شير شاديى نرساند بكام تو * اين سالخورده مادرِ اندوه زاى خاك
عبرت بسى نمود اگر جانْت روشنست * آيينهء مكدّر عبرت نماى خاك
گويى زمان شدست كه از هَيضه « 1 » قى كند * كز حَدّ بشد ز خوردن خلق امتلاى خاك
هامش
( 1 ) - هيضه : ناگوارد شدن طعام و رودل كردن