جامى از ميكده روان كردند * در پَيَش صد روان ، روان برخاست
جرعهيى ريختند بر سر خاك * شوروغوغا ز جرعهدان برخاست
جرعه با خاك در حديث آمد * گفتوگويى از آن ميان برخاست
سخن جرعه عاشقى بشنيد * نعره زد و ز سَرِ جهان برخاست
بخت من چون شنيد آن نعره * سبك از خواب سرگران برخاست
گشت بيدار چشم دل چو مرا * عالم از پيش جسم و جان برخاست
خواستم تا ز خواب برخيزم * بنگرم كز چه اين فغان برخاست
بود بر پاى من عراقى ، بند * بند بر پاى چون توان برخاست ؟
* *
عشق شورى در نهاد ما نهاد * جان ما را در كف سودا نهاد
گفتوگويى در زبان ما فگند * جستوجويى در درون ما نهاد
داستان دلبران آغاز كرد * آرزويى در دل شيدا نهاد
قصّهء خوبان بنوعى باز گفت * كآتشى در پير و در برنا نهاد
از خُمستان جرعهيى بر خاك ريخت * جنبشى در آدم و حوّا نهاد
عقل مجنون در كف ليلى سپرد * جان وامق در لب عَذرا نهاد
دم بدم در هر لباسى رخ نمود * لحظه لحظه جاى ديگر پا نهاد
چون نبود او را معيّن خانهيى * هر كجا جا ديد ، رخت آنجا نهاد
حسن را بر ديدهء خود جلوه داد * منّتى بر عاشق شيدا نهاد
كام فرهاد و مراد ما همه * در لب شيرين شكّر خا نهاد
بهر آشوب دل سودائيان * خال فتنه بر رخ زيبا نهاد
وز پى برگ و نواى بلبلان * رنگ و بويى بر گل رعنا نهاد
تا تماشاى جمال خود كند * نور خود در ديدهء بينا نهاد
تا كمال علم او ظاهر شود * اين همه اسرار بر صحرا نهاد