هوا و برق بُد زنگى خندان * كه بنمايد « 1 » بوقت خنده دندان
شبى زينگونه همچون دوزخ تار * شده ماه و ستاره ناپديدار
فلك چون گنبدى بُد دود خورده * و يا خرگاه قيراندود كرده
فرو خفته بَره در ناتوانى * ز سرما گاو گشته كاهدانى
دو پيكر سوى پستى كرده آهنگ * بمسكينى فرو افتاده خرچنگ
رَمان از تارى و سرما دَمان شير * ز خوشه دانهها ريزنده در زير
شكسته پهلوى شاهين ترازو * بيفتاده ز كژدم نيش و بازو
كمان را گوشها و زه گسسته * بريش بز ز سرما ژاله بسته
دريده آبكش را دلوِ چاهى * بچرخ اندر شده بيهوش ماهى
ز سرما گشته مَه « 2 » را پاى بيكار * شده لرزان بسان برگ بَر « 3 » بار
عطارد را قلم بيكار گشته * حمايل بر برش مسمار گشته
شده ناساز ساز و چنگ ناهيد * ز الحان طربها گشته نوميد
شه افلاك در سنجاب خفته * ز سرما ترك ملك و تاج « 4 » گفته
سپهسالار را خنجر فتاده * ز اسب تيزرو گشته پياده
شده قاضى به كار خويش مشغول * ز سرما گشته از هر حكم معزول
ز سرما سست گشته پرّ هندو * بترسيده فرو رفته بكندو
نشسته من بكنجى در چنين شب * ز سهم او گرفته جان من تب . . .
هامش
( 1 ) - در اصل : بگشايد
( 2 ) - در اصل : ما
( 3 ) - در اصل : پر
( 4 ) - در اصل : تاب