* *
در كاركش اين عقل به كار آمده را * تا راست كند كار بهم برشده را
از نقش خيال بر دلت بتكدهييست * بشكن بت و كعبه ساز اين بتكده را
*
گر دولت و بخت يار بودى ما را * در مسكن خود قرار بودى ما را
ور چرخ فلك بكام ما گرديدى * در شهر كسان چه كار بودى ما را
*
افضل ديدى كه آنچه ديدى هيچست * سرتاسر آفاق دويدى هيچست
هر چيز كه گفتى و شنيدى هيچست * و آن نيز كه در كُنج خزيدى هيچست
*
احداث زمانه را چو پايانى نيست * احوال جهان را سر و سامانى نيست
چندين غم بيهوده به خود راه مده * كاين مايهء عمر نيز چندانى نيست
*
افسوس درين زمانه يك همدم نيست * و اسباب نشاط در بنىآدم نيست
هركس كه درين زمانه او را غم نيست * يا آدم نيست يا درين عالم نيست
*
باشد كه ز انديشه و تدبير درست * خود را بدر اندازم ازين واقعه چُست
كاز مذهب اين قوم ملالم بگرفت * هريك زده دست عجز بر شاخهء سست
*
با يار بگفتم بزبانى كه مراست * كاز آرزوى روى تو جانم برخاست
گفتا قدمى ز آرزو آنسو نه * كاين كار بآرزو نمىآيد راست
*
هر نقش كه بر تختهء هستى پيداست * آن صورت آن كسست كاين نقش آراست