بهار روى تو كز برگ گل بيازارد * كجا جمال ترا رخصت نقاب دهد
جهان ، چو حادثهيى پاى در ركاب آرد ، * عنان فتنه بدان چشم نيمخواب دهد
صفاى لعل لبت حالتى مرا دادست * چنان كه مردم سرمست را شراب دهد
دلم به روى تو آن چشم داشت كآرامى * ز وصل خويش بدين سينهء خراب دهد
چو روز عمر فراشب رسد چه سود كند * بطبع تشنه غرورى كه از سراب دهد
بيا شبى بكنارم درآى تا دل من * بنفشهزار خطت را ز ديده آب دهد
چو چنگ ناله از آن مىكنم ز دست غمت * كه گوشمال دلم چند چون رباب دهد
خطاست عشق تو ، آرى ، مگر مديح وزير * مرا نشان بسوى خطّهء صواب دهد
* *
بر بناگوش تو آن خطّ خوش اى رشك پرى * هست چون آينه كآن زنگ برآرد زترى
بر نمكدان لبت ترّهء خط تا ديدم * اين دل شيفته بريان شد از آن ما حَضَرى
چشم بد دور كه بس خوب شدى تا زدهاى * رقم از غاليه بر گوشهء گلبرگ طرى
چه مُحالست كه ماند بخراميدن تو * جنبش سرو سهى يا روش كبك درى
نرگس يَكدِش « 1 » اگرچه دم تركى مىزد * هندوى چشم تو شد با همه زرّين كمرى
چاك زد دست سحر صدرهء كاهى تا كرد * پَروَزِ « 2 » خطّ ترا اطلس گل آسترى
از لب لعل تو آموخت جهان عشوه دهى * وَز سر زلف تو اندوخت صبا شيوهگرى
با تو رنگ گل و بازار شكر درنگرفت * وه كه چه شاهد و يا رب كه چه شيرين پسرى
با جمال تو ظفر بر رخ خوب تو نيافت * مردم ديده كه مىزد دَمِ صاحب نظرى
نرگس تر ز سر خشك دماغى يك چند * هوس چشم تو مىپخت هم از بىبصرى
بر سرت سايهء خورشيد وشى افتادست * كه چو برگ گل تر هر نفسى تازهترى
مُحيىِ رسم كرم مهدى اوّل كه نهاد * از پس دَوْرِ ستم قاعدهء دادگرى
هامش
( 1 ) - يكدش بفتح اول و كسر ثالث آنچه ممتزج از دو چيز و دو اصل باشد
( 2 ) - پروز : سجاف و عطف جامه