بساط سبزه را بهر نشاط افگند گردون ز آن * نباتى لعبتان شاخ را بازىكنان بينى
اگر بر صفحهء اوراق گل يك نقش برخوانى * درونسو نقشبندان و برونسو نقش خوان بينى
و گر از كان چار اركان جواهر ديدهاى الوان * قُزَح را هفت رنگ از عكس رنگآميز كان بينى
صدفوار آن بخارى را كه آرد از بحار اكنون * ز خورشيد درفشانش بصحرا دُرفشان بينى
در آب از عكس بيد سرخ و به روى قطره با شبنم * هزاران لؤلؤ و مرجان بعمان در عيان بينى
ز پرّ طوطى و طاوس بينى سبزه و گل را * چو پيلان گويى اندر خوابِ خوش هندوستان بينى
چو بلقيس است سرو و آب چون درج زمرّد ، ز آن * كشيده دامن از ساقش ميان آبدان بينى
بنقش ار جامهيى پوشى بنقشِ ياسمن يا بى * ز عكس ار بادهيى نوشى برنگ ارغوان بينى
بره بر آتش خورشيد بريانست و از بويش * همه اطفال نامى را به بالا سوى آن بينى
دو تا نانست و بريانى فلك را بر سر سفره * بدين بريان و نان او را جهانى ميهمان بينى
دخان بالاى آتش باشد و اكنون به عكس آن * شقايق را زبر آتش به زير اندر دخان بينى
چكاوك عود مىسازد شقايق عود مىسوزد * بساز و سوز اين و آن هواى انس و جان بينى
ز قول قمرى مُقرى شنيدن وعظ اگر خواهى * بيا كز منطق الطيرش سحرگه ترجمان بينى
مگر بلبل به چشم اندر پراگندست پلپل را * كه نالان هر شبش تا روز با درد و فغان بينى
گل از خنده اگر بشكفت نشگفتست « 1 » ز آن معنى * كه خندان باشد آن كاو را دهان پر زعفران بينى
نسيم ياسمن بشنو نه سيم نسترن بنگر * بنقد اكنون كه زر در رَز بهنگام خزان بينى
بهشت و عرش و كرسى و سپهر و انجم و اركان * ز بىعيب ايزد بيچون خداى غيبدان بينى
* *
پيوستن دوستان بسى آسانست * دشوار گسستن است و آخر آنست
شيرينى وصل را نمىدارم دوست * از غايت تلخيى كه در هجرانست
هامش
( 1 ) - نشگفتست : نه شگفت است ، يعنى عجيب نيست