بر سر نهاده جان عيان خرقه نهاده در ميان * و استاده همچون صوفيان يا چون شمن پيش وثن
آميخته تيغ آتشين بگشاده بر ظلمت كمين * چون در شبيخون روز كين تيغ شه لشكرشكن
بهار :
بر صحن صحرا گوهرست از قعر دريا ريخته * در طشت دشتست از هوا لؤلؤى لالا ريخته
بر تختهء مينا نگر گل ريخته باد سحر * گويى كه ياقوتست و زر بر تخت مينا ريخته
گل يوسف و مصرش چمن بادش دريده پيرهن * ابر از هوا چون چشم من اشك زليخا ريخته
لاله ز مهر افروخته آيات عشق آموخته * دل را به آتش سوخته در سينه سودا ريخته
نرگس متوج چون شهان دارد زر و سيم جهان * صد گنج قارون از نهان پيدا بصحرا ريخته
غنچه چو طوطى در چمن لعلش لب و ميناش تن * بلبل چو طاوس از بدن در پاى پرها ريخته
بر سبزه گلبرگ طرى چون شاخ برگ آذرى * نىنى چو نقش آزرى بر روى ديبا ريخته
با آسمان گون ياسمن منثور گشته نسترن * گويى شد از هشتم چمن عقد ثريا ريخته
صباغ مهر روح دم از نه خم چرخ بخم * رنگى خوش از نيل و بقم بر خار و خارا ريخته
تا سرخ بيدست آخته از برگ نشتر ساخته * رگ ز امتلا پرداخته خونش بر اعضا ريخته
ابرست باران اشكها بر بحر برده رشكها * و ز اشك ديده مشكها چون مشك سقا ريخته
بر سرو قمرى چون خطيب آوازها داده عجيب * و ز باد ناى عندليب آب نكيسا ريخته
شاخ شكوفه از هوا گشته يد بيضا نما * چون دست خسرو در عطا سيمست در پا ريخته
* * آينه :
منور چيست مه رويى گل رخسار را گلشن * چو شب يكروى او تاريك و چون روزآند گر روشن
همى خندند خوبانش بروز بزم بر چهره * همى بندند مردانش بعزم رزم بر جوشن
گه تصوير ( ؟ ) فارس را بود در ظهر او مأوى * گه تعليم طوطى را بود در بطن او مسكن
در او غلمان روز افزون چو تركانند اندر چين * در او خوبان رخ گلگون چو حورانند در گلشن
اگر بوسش زنى بر رخ شود چينى رخش گلگون * و گر آهش زنى در رخ شود حورش چو اهريمن
شود گر دم زنى رويش بيك دم چون چراغ از دم * شود گر بنگرى سويش چو چشم از مردم آبستن
چو سيم سوخته پشتش بسيم خام اندوده * چو پشت و روى تركان كمر زرين سيمين تن
نمايد رستهء دندان درو چون خوشهء پروين * بتابد طلعت خوبان درو همچون مه از خرمن