مر او را حلقه اندر گوش ليكن گوش بر پشتش * مر او را هست پشت و روى ليكن نيستش گردن
بتازى پارسى نامش از آن اسم زنان آمد * كه مشاطه است و نتواند كسى مشاطگى جز زن
باصل از وصل چار اركان بنسل از بطن صلب كان * زر و سيمش عرض ليكن عرض را جوهر از آهن
سكندر بر مناره ديدهبانش كرده و ز ديده * در او ديده برو بحر و نبات و جانور و معدن
در آتش با دو صد زنگى شده و افروخته رخ را * و ليك آزاده از آتش بوجهى آمده احسن
چو مردم موسم بهمن نمد را ساخته خرگه * و ليكن روى او روشن بسان قبلهء بهمن
يكى چينى كه بر وى تيغ هندى كارگر نايد * يكى هندى كه دارد دوست روم و زنگ را دشمن
بر او هرچند نايد تيغ هندى كارگر ليكن * مشبك گردد از پيكان تير شه چو پرويزن
خداوند جهان سعد آن فريدون فر رستم دل * كه با مرديش روز كين فرو ماند چو زن بيژن
* *
نگارينا بهار آمد بيا تا بوستان بينى * گل اندر بوستان خرّم چو روى دوستان بينى
دهان عاشق مسكين چو در غنچه گل مشكين * زيار دلستان در بوستان بوسهستان بينى
هزاران دلستان بينى چو گل مل بر كف وزيشان * ميان گلستان خفته دو صد بر گلستان بينى
نهانى جان حيوان را بجسم اندر بسى ديدى * كنون اجسام نامى را بجان اندر نهان بينى
اگر ديدى جوانان را كهن پيران شده ، اكنون * جهان پير را از نو دگر باره جوان بينى
اگر بر كوهسار آيى حجر را پر شجر يا بى * و گر بر سبزهزار آيى زمين را آسمان بينى
شكوفه همچو پروينست و نرگس مهر تا هر گه * ز سنبل سنبله يا بى ز گلبن توأمان بينى
شكوفه برتر از غنچه است و غنچه برتر از نرگس * بيك نقطه سه كوكب را به يكديگر قران بينى
ز خويد و لاله بر هر سنگ ياقوتست و پيروزه * كمر كرده مرصّع كوه و بربسته ميان بينى
ميان سينهء لاله دو صد دل سوخته يا بى * عروسان رياحين را چو حورا در جنان بينى
ميان ياسمن پويى بنفشه و ياسمن بويى * گِلِ دل را ز غم شويى ، دِل و گِل شادمان بينى
بيا تا نقد از آب و هوا و نالهء مرغان * بهشت آن جهانى را عيان در اين جهان بينى
و گر گويى غرض حورست ديدن بر قصور آنجا * ز روزنهاى چوبين روى خيرات حِسان بينى