بنماى راه روشنم ترتيب ده يك مسكنم * تا رخت بيرون افگنم زين محنت آباد حزن
اندر جواب آمد خرد گفت اين سخن كى درخورد * بر چون تويى اين بگذرد با اين همه ذهن و فطن
آخر نه مردى عاقلى از چيست اين بىحاصلى * شايد كازينسان غافلى از درگه شاه زمن
خورشيد شاهان عز دين اندر خور تاج و نگين * هم ملك و هم رايش متين هم خلق و هم خلقش حسن
* *
مه چو روى تو نباشد بجهانآرايى * سرو چون قدّ تو نَبْوَد بچمنپيرايى
راستى را بسر چارسوى حسن و جمال * دلبرانند و ليكن نه بدين زيبايى
و اين عجب نيست كه هم بر سر كوى غم عشق * عاشقانند وليكس نه بدين رسوايى
چون قبا بندى و برقع بگشايى ز دو رخ * سرو و گل توبه كنند از كَشى و رعنايى
پايه برتر كشم از چرخ و كنم جان قربان * گر تو بىتركش و قِربان ز درم بازآيى
فرّخ آن زلف چو عنبر كه ز اقبال بيافت * اينكه بر سنبل خطّ تو كند لالايى
حلقهء گوش ترا حلقه بگوشم كه ورا * هست با زلف و رخت زَهرهء پهلوسايى
عارضت بود ، درآمد خط و خوشتر كردش * وه چه خوبست و خوش آن عارض و آن طغرايى
خط مشكين تو درهم شده با شيرين لب * همچو عطّار نمايد ببرِ حلوايى
زلف پرچين تو خَيْلِ خردم يغما كرد * و اين خطا نيست بنزديك بت يغمايى
دهن تنگ ترا هست بخروار شكر * ميل خوبيش نگر و آن همه شكّر خايى
عاشقان را رخ خوب تو چو گنجيست روان * ليك زلف تو به دو مىكند اژدرهايى
طرفهتر اين همه خون ريختن نرگس تست * با همه سستى و بيمارى ناپروايى
روى روشن سوى ديوار فراق آوردم * بگِل تيره چه خورشيد همىاندايى
بربودى ز بتان گوى به نيكورويى * همچو از خلق جهان خواجه به نيكورايى
صاحب و صدر رَبيب الدين كز فضل و كرم * عادت اوست چو خورشيد جهانآرايى
* *