تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 312

مساهمون:

ص٣١٢
آنگه از خوى در آلاطاق آمديم * جفت غم وز خرّمى طاق آمديم مجمع اردو به آلاطاق بود * ز آنكه آلاطاقشان ييلاق بود تا در آن بوديم لشكر برنشست * راه بيرون آمدِ ياسا ببست
( نزارى - سفرنامه )
آلتمغايى بادرارم بدادى صاحبا * ز آن تفاخر كرده‌ام بر جملهء اقران شهى
( نزارى )
به زير طاق دو ابرو دو ساحرند او را * كه كرده‌اند مسخّر عموم و اردو را بغمزه‌يى دل و دينم چنان بهم برزد * كه جول كرد بكُلّ هم دلم هم اينجو را نه يار با من و نه دل چگونه بىدل و يار * توان بريد به تكليف راه اردو را
( نزارى )
بيورتگاه تو تا كوچ كرده‌اى ز اينجا * هزار بار به روزى برفته‌ام به زيارت
( نزارى )
حكم قضا در جهان نفاذ نيابد * تا نكند با نفوذ امر تو كنگاج
( خواجو )
سرپوش لاژوردى گلريز برگرفت * باوَرچى قضا ز سرِ طشت خوان چرخ
( خواجو )
صدر دين يحياى تمغاچى كه هست * در خرى بىمثل و خرطبعى مَثَل كس دهد تمغا بدست آن بغا « 1 » * كس بمعمولى سپارد اين عمل ؟ !
( خواجو )
جز او از خواجگان گردون كرا ديد * كه او هشتاد تومان زر ببخشيد
( خواجو )
هامش
( 1 ) - بغا : مخنث
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 312 | ذبيح الله صفا