غضنفرفر ، مفتوح و مسخّر گشته ، ساحت آن محال ، جولانگاه توسن اقبال شد ، تقى خان مزبور - كه با فقير حقير آشنايى سابقه داشت - به باريافتگان پايهء سرير خلافتمصير عرض نمود كه « محمود الحسينى المنشى بن ابراهيم الجامى كه به سبب حوادث روزگار گوشهنشينى و عزلت اختيار كرده و مشغول عبادت معبود حقيقى مىباشد ، روزگارى با ميرزا مهدى خان مصنّف تاريخ نادرى به سر برده است و مدتهاى مديد با او طريق مرافقت سپرده و طرز نكتهپردازى و عبارتآرايى او را فراگرفته ، بلكه مطلب را از او بهتر و رنگينتر مىنويسد و در مدّعانويسى يد بيضا مىنمايد . هرگاه شغل مجلسنويسى و خدمت مديحسگالى به او مفوّض و مرجوع شود ، محامد جليلهء همايون را به نهجى كه در خاطر سعادت مقرون مذكور و مكنون است ، در سلك تحرير و تسويد خواهد كشيد . الغرض از آنجا كه بخت مددكار يار و طالع سعد سازگار بود ، اشارت و الا پيرايه صدور يافت كه اين اقل السادات را به دربار گيتىمدار حاضر سازند . در حينى كه فقير به كنج كلبهء محقرانه خود نشسته و ابواب دخول و خروج احباب را بر روى روزگار خويش بسته و ترك صحبت ياران موافق و دوستان صادق و قطع رشتهء جميع علايق كرده ، ليلا و نهارا از جام سرشار بادهء وحدت مدهوش و با شاهد تنهايى و عزلت دست در آغوش بود ، مبشّرى از اردوى اعلى كه در خارج بلدهء مشهد نزول اجلال داشت به در فقيرخانهء حقير آمده نويد جانفزا و مژه دلگشاى اين موهبت عليا به من رسانيد .
بگفتا ترا شاه والانسب * نموده به اردوى اعلى طلب
شنيدم از آن شخص چون اين خبر ، * به عزم زمينبوس بستم كمر
ز پا سر ، سر از پاى نشناختم * به تعجيل از سر قدم ساختم
به تقبيل درگاه بشتافتم * ز خاك درش فيضها يافتم
شهنشه به الطاف خاصم نواخت * به انعام و اكرام مشعوف ساخت
مسّ وجود ناقصم از تأثير اكسير نظر كيميااثرش ذهب كاملعيار و طلاى دستافشار گرديد و كوكبهء صبح امانى و آمال از افق احوال ظاهر گشته ، شبهاى تيرهء طالع ناسازگارم به انتها انجاميد .
آن دولتى كه مىطلبيديم سالها * پرسيده راه خانه و خود خانه آمده
امر قضا امضاى مبارك به صدور پيوست كه بدايع وقايع اين دولت سعادتقرين و صادرات و واردات ايام سلطنت كرامتآئين را به عبارات واضح و عامفهم ثبت نموده ، بىشايبهء بيش و كم ، به دستيارى قلم حقايقرقم ، در سلك تحرير درآوردم . اگرچه به سبب ترك صنعت