به اقبال شاهنشه بحر و بر * نشد يك سر مو كسى را ضرر
به تدبير شاه ثريامقام * گذشتى ز دريا شه بالتمام
بناز اى سپهر و ببال اى زمين ! * كه كم ديده دنيا شهى اينچنين
به هر كار ، حكم شه نامور * برابر بود با قضا و قدر
چون مقهوران آگاهى يافتند كه بنهء شاهى از دريا راهى شده ، از تيرهدلى و حماقت جبلى ، حمل بر كناره گرفتن بهادران نصرتآهنگ از ميدان جنگ كرده ، دليرانه قدم جرأت پيش گذاشتند و به يكبارگى سى هزار سوار جرّار كفار ، همراه پتيل نابكار - كه پيش جنگ بود - سبقت نموده به قصد دستبرد بنهء مبارك ، علم جلادت افراشتند . حضرت اعلى زياده روى و بدجلوى آن گمرهان تيه ضلالت را ملاحظه فرموده فرمان دادند كه دستههاى هزبران بيشهء كار و زار و دليران آزمودهكار عرصهء پيكار ، پيش رفته كوچه دهند و ميدان كشند كه صيد اجل رسيده رم ننمايد و به پاى خود به دام آيد و خود خاقان ممالكستان - كه در جميع اوقات و احيان ، به تخت موبّد از ملك منان و خالق انس و جان است - با معدودى از مقرّبان و باشقولان در همان مكان كه قيام داشتند استقامت فرمودند . به مشاهدهء اين حال ، مخالفان نكوهيدهمآل جرى گرديده و به اظهار دلاورى و خيرهسرى ، چالاكى و بيباكى در عده ، تا به حدى نزديك رسيدند كه فيما بين ايشان و توسن زرينركاب خديو ثريا جناب همگى به يك تير پرتاب فاصله ماند و خفاشمنشان با وصف آنكه خورشيد جهانآرا را در برابر ديدند ، از تيرهروزى نرميدند .
رسانيد آن لشكر دلسياه * دليرانه خود را به نزديك شاه
جهاندار چون ديد كان تند خيل * رسيده است در پيش مانند سيل
چو كوه از تهور فروداشت پاى * نرفت از هجوم پلنگان ز جاى
بياموز از كوه رسم ستيز * كه از جا نجنبد به صد تيغ تيز
اگر شير غرّان شود خشمناك * ز بسيارى روبهانش چه باك ؟
چو شاهين شود در هوا جلوهگر ، * چه غم گر بود از كبوتر حشر ؟
چه انديشه دارد از آن شاهباز * كه گنجشگ گردد به آن كينهساز
شهريار والاتبار عالممدار - كه در آن عرصهء كارزار بر رخش صبارفتار سوار و به كمال تمكين و وقار با بخت روشن و بيدار ، به ملاحظهء صفوف مبارزان نامدار و مشاهدهء صنوف اسباب پيكار مشغول بودند - خيرگى آن تيرهبختان را ديده در باب تنبيه و تأديب