تو بدين قامت و بال ناساز * به چه فن يافتهاى عمر دراز ؟
پدرم از پدر خويش شنيد * كه يكى زاغ سيهروى پليد
با دو صد حيله به هنگام شكار * صد ره از چنگش كردست فرار
پدرم نيز به تو دست نيافت * تا به منزلگه جاويد شتافت
ليك هنگامِ دمِ باز پسين * چون تو بر شاخ شدى جايگزين
از سَرِ حَسرت با من فرمود * كاين همان زاغ پل يدست كه بود
عمر من نيز به يغما رفته است * يك گل از صد گل نو نشكفته است
چيست سرمايهء اين عمر دراز ؟ * رازى اينجاست تو بگشا اين راز »
زاغ گفت : « ار تو درين تدبيرى * عهد كن تا سخنم بپذيرى
عمرتان گر كه پذيرد كم و كاست * دگرى را چه گنه كاين ز شماست
ز آسمان هيچ نياييد فرود * آخر از اين همه پرواز چه سود ؟
پدر من كه پس از سيصد و اند * كانِ اندرز بُد و دانش و پند
بارها گفت كه بر چرخ اثير * بادها راست فراوان تأثير
بادها كَز زِبَرِ خاك وزند * تن و جان را نرسانند گزند
هرچه از خاك شوى بالاتر * باد را بيش گزند است و ضرر
نا بدانجا كه بر اوج افلاك * آيت مرگ شود پيكِ هلاك
ما از آن سال بسى يافتهايم * كز بلندى رخ بر تافتهايم
زاغ را ميل كند دل به نشيب * عمر بسيارش از آن گشته نصيب
ديگر اين خاصيت مردار است * عمر مردار خوران بسيار است
گند و مردار بهين درمان است * چارهء رنج تو زان آسان است
خيز و زين بيش ره چرخ مپوى * طعمه خويش بر افلاك مجوى
ناودان جايگهى سخت نكوست * به از آن كُنج حياط و لَبِ جوست
من كه بس نكتهء نيكو دانم * راهِ هرْ برزن و هر كو دانم
خانهاى در پس باغى دارم * وندر آن گوشه سراغى دارم
خوانِ گُستردهء الوانى هست * خوردنيهاى فراوانى هست »
آنچه زان ، زاغ چنين دادِ سراغ * گندزارى بود اندر پس باغ
بوى بد رفته از آن تا رَه دور * معدن پشه ، مقام زنبور
نِفرتش گشته بلاى دل و جان * سوزش و كورى دو ديده از آن
آندو همراه رسيدند از راه * زاغ بر سفره خود كرد نگاه
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 525
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٥٢٥