چشم همه گر كور شود به كه ببينند * بيگانهء ناخوانده به هر كوچه و برزن
كو آنكه ز غيرت سر اين مادر مجروح * برگيرد و بگذاردش از مهر به دامن
دردا و دريغا كه مهين كشور زردشت * همچون دل شب تيره شد از ديو و هريمن
امواج مذلّت همه سو ، دريا دريا * انبوه مصيبت همهجا خرمن خرمن
يكروز گرفتار هوسرانى آمريك * يكروز پريشان جفاكارىِ لندن
برخيز جوان ! اى كهترا همت و رأى است * مپسند به خود جور و ستم يكسَرِ سوزَن
. . . امروز كه با خون جوانان وطنخواه * شد عرصهء گيتى ز گل و لاله مُزَيّن
هرگز نه سزاوار جوانىِ تو باشد * كاندر پى آرايش خود باشى چون زن
برخيز و علم كن قد مردى كه نزيبد * چون جغد به ويرانه كنى مسكن و مأمَنْ
برخيز و يكى صفحه ز تاريخ نياكان * برخوان و سپس دامن همت به كمر زن
. . . درجا عدو آتش بيداد برافروز * و آزاد كن از دست ستمكاران ميهن
آخر تو همان زادهء سيروس بزرگ * كز تيغ نياى تو جهان بودى ايمن
يكروز بپاى تو فتادى ملك روم * روز دگرت بنده شدى والى ارمن
تا چند برى بارِ ستمكارى اغيار * تا چند بخواهى سخن زور شنيدن ؟
يا خاك وطن پاك بسازى ز اجانب * يا در دل اين خاك بسازندت مدفن
با ننگ سِزاوار تو مرگست و ازين بيش * اين طوقِ اسارت نتوان داشت به گردن
تا نور حميّت ز جبين تو نتابد * كى اين افق تيره بخواهد شد روشن ؟
ما قدر بزرگان وطن را نشناسيم * ما پاس نداريم دل مردم ذيفَن
يك عمر به باطل گذرانديم و دريغا * عبرت نگرفتيم ز چرخ دى و بهمن
بيمارى تزوير و تظاهر همه را كشت * فرياد از اين ناخوشى مرگ پراكن
هر بد كه ببينيم جزاى عمل ماست * گندم نشود حاصل از كشتهء ارزن
با اينهمه ، نوميد نبايد شدن امروز * كاين مام پسر مرده نبودست سِتروَنْ
يك رستم دستانِ دگر باز بزايد * تا از بُن اين چاه برون آرد بيژن
ما ملت آزاد جهانيم و نميريم * اين نكته ز تاريخ شود بر تو مبرهن
اين خطّه همان زادگه شيردلان است * اين ملك همانست كه پرورده تهمتن
يكروز برون آرد اين ملت مغرور * اين صفحهء تاريك ز تاريخ مدوّن
تا بروزد از دشت و دمن باد بهارى * تا بردمد از باغ و چمن لاله و سوسن
پاينده بود ميهن فردوسى و سعدى * جاويد زيد كشور كيخسرو و بهمن
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 527
مساهمون: مرتضى راوندى
ص٥٢٧