گفت : « خوانى كه چنين الوانست * لايق حضرتِ اين مهمان است
مىكنم شكر كه درويش نيم * خجل از ما حَضَرِ خويش نيم »
گفت و بِنْشَست و بخورد از آن گند * تا بياموزد از آن مهمان پند
عمر در اوج فلك برده به سر * دم زده در نفس باد سحر
ابر را ديده به زير پر خويش * حيوان را همه فرمانبر خويش
بارها آمده شادان ز سفر * به رهش بسته فلك طاق ظفر
سينهء كبك و تذر و تيهو * تازه و گرم شده طعمه او
اينك افتاده بر اين لاشه و گند * بايد از زاغ بياموزد پند
بوى گندش دل و جان تافته بود * حال بيمارى دق يافته بود
دلش از نفرت و بيزارى ريش * گيج شد ، بست دمى ديدهء خويش
يادش آمد كه بر آن اوج سپهر * هست پيروزى و زيبايى و مهر
فرّ و آزادى و فتح و ظفر است * نفس خرّم بادِ سحر است
ديده بگشود و بهر سو نگريست * ديد گِردَش اثرى زينها نيست
آنچه بود از همه سو خوارى بود * وحشت و نفرت و بيزارى بود
بال برهم زد و برجست از جا * گفت : « كاى يار ببخشاى مرا
سالها باش و بدين عيش بناز * تو و مردار ، تو و عمر دراز
من نيم در خور اين مهمانى * گند و مردار تو را ارزانى
گر بر اوج فلكم بايد مرد * عمر در گند به سر نتوان برد »
شهپر شاه هوا اوج گرفت * زاغ را ديده بر او مانده شگفت
سوى بالا شد و بالاتر شد * راست با مهر فلك همسر شد
لحظهاى چند بر اين لوح كبود * نقطهاى بود و سپس هيچ نبود
* اشعار زير را محمد قاضى شاعر و مترجم معاصر ، پس از اشغال ايران از طرف متفقين سروده و تأثر و اندوه فراوان خود را از دشمنان خارجى و داخلى اين آب و خاك آشكار ساخته است :
مام ميهن
بر بستر اين مام دل افسردهء ميهن * آزاده پسر چون نكند ناله و شيون ؟
اشكى كه روان بر رخ اين مادر پيرست * ترسم كه بيكباره شود خانه برافكن
تا اين سر آشفته فتادست بر اين خاك * شايسته نباشد كه سرى پايد بر تن