ساقى بده پيمانهاى ، زان مى كه بىخويشم كند * بر حسن شورانگيز تو ، عاشقتر از پيشم كند
زان مى كه در شبهاى غم بارد فروغ صبحدم * غافل كند از بيش و كم ، فارغ ز تشويقم كند
نور سحرگاهى دهد ، فيضى كه مىخواهى دهد * با مسكنت شاهى دهد ، سلطان درويشم كند
سوزد مرا ، سازد مرا ، در آتش اندازد مرا * وز من رها سازد مرا ، بيگانه با خويشم كند
بستاند اى سرو سهى سوداى هستى از « رهى » * يغما كند انديشه را دور از بد انديشم كند
رهى معيرى
*
مردم از درد و به گوش تو فغانم نرسيد * جان ز كف رفت و به لَبْ رازِ نهانم نرسيد
در نهان سوختم از داغ تو چون شمع ولى * شكوه از دست تو هرگز به زبانم نرسيد
به اميد تو چو آئينه نشستم همه عمر * گَردِ راه تو به چشم نگرانم نرسيد
غنچهاى بودم و پرپر شدم از باد بهار * شادم از بخت كه فرصت به خزانم نرسيد
منِ از پاى درافتاده به كويت چه رسم * كه به دامان تو اين اشك روانم نرسيد
دهن شكوه نشد وا ، من لب دوخته را * تا كه از دست غمت كار به جانم نرسيد
عشق پاك من و تو قصهء خورشيد و گل است * كه به گلبرگ تو اى غنچه لبانم نرسيد
شفيعى كدكنى
*
تبه كردم جوانى تا كنم خوش زندگانى را * چو سودازندگانى چون تبه كردم جوانى را
بود خوشبختى اندر سعى و دانش در جهان اما * در ايران پيروى بايد قضاى آسمانى را
به قطع رشتهء جان عهد بستم بارها با خود * به من آموخت گيتى سست عهدى ، سخت جانى را
نجويد عمر جاويدان هر آنكو همچو من بيند * به يك شام فراق ، اندوه عمرِ جاودانى را
كى آگه مىشود از روزگار تلخ ناكامان * كسى كو گسترده هر شب بساط كامرانى را ؟
به دامان ، خون دل از ديده افشاندن كجا داند * به ساغر آنكه مىريزد شراب ارغوانى را ؟
وفا و مهر كِى داند « حبيبا » آنكه مىخواند * به اسم ابلهى ، رسم و وفا و مهربانى را ؟
*
غير عزم خويشتن از كس مددكارى مجوى * خود غم خودخور ، ز مردم رسم غمخوارى مجوى
مرگ بهتر مرد را ، از منت دون فطرتان * همت ار يارى كند زين مردمان يارى مجوى
آزمودستم كه احسان نيست احسان را جزا * خود به پاداش نكوكارى ، نكوكارى مجوى
آنكه ما را بهر خود خواهد ، نه خود را بهر ما * گر وفادارى به او كردى ، وفادارى مجوى
در دو دنيا بار غم سنگين شود از مال و زن * اى برادر تا توانى جز سبكسارى مجوى