پادشاها ، ز استبداد چه دارى مقصود ؟ * كه از اين كار جز ادبار نگردد مشهود
جود كن در ره مشروطه كه گردى مسجود * « شرف مرد به جود است و كرامت به سجود
هركه اين هردو ندارد عدمش به ز وجود » * ملكا ، جور مكن پيشه و مَشْكَن پيمان
كه مكافات خدائيت بگيرد دامان * خاك بر سر كندت حادثهء دور زمان
« خاك مصر طربانگيز نبينى كه همان * خاك مصر است ولى بر سر فرعون و جنود »
ملكا ، خودسرى و جور تو ايرانسوز است * به مكافات تو امروز وطن فيروز است
تابش نور مكافات نه از امروز است * « اين همان چشمهء خورشيد جهان افروز است
كه همى تافت بر آرامگه عاد و ثمود » * بيش از اين شاها بر ريشهء خود تيشه مزن
خود و ملّت را در ورطهء ذلت مفكن * بيخ خود را به هوا و هوس نفس مكن
« قيمت خود به ملاهى و مناهى مَشِكَنْ * گرت ايمان درست است به روز موعود »
كِشْتِ ملّت را كردى ز ستم پاك درو * شد كهن قصهء چنگيز ز بيداد تو نو
به جهان دل ز چه بندى پس از اين گفتوشنود * « اى كه در نعمت و نازى به جهان غره مشو
كه محال است در اين مرحله امكان خلود » * بگذر از خطهء تبريز و مقام شهداش
بشنو آن قصهء جانسوز و دل از غم بخراش * اندر آن خطه پس از آن كشش و آن پرخاش
« خاك راهى كه بر آن مىگذرى ساكن باش * كه عيون « 1 » است و جفون « 2 » است و خدود « 3 » است و قدود « 4 »
شاه يكدل نشد و كار هبا گشت و هدر * ملّت خسته در اين مرحله كن فكر دگر
پاى اميد منه بر در شاه خودسر * « دست حاجت چو برى پيش خداوندى بر
كه كريم است و رحيم است و غفور است و ودود » * شاه خود كيست بدين كبر و انانيت « 5 » او
تا نكو باشد دربارهء ما نيت او * ما پرستندهء حقيم و الوهيت او
« كز ثرى تا به ثريا به عبوديت او * همه در ذكر و مناجات و قيامند و قعود »
هامش
( 1 ) . چشمها
( 2 ) . پلكهاى چشم
( 3 ) . رويها
( 4 ) . پوستهاى بزغالكان
( 5 ) . خودخواهى و تكبّر