در سال 1325 ه . ق در بحبوحهء مبارزات ملت مشروطهخواه ايران با محمد عليشاه در اندرز به شاه :
پادشها ، چشم خرد باز كن * فكر سرانجام ، در آغاز كن
بازگشا ديدهء بيدار خويش * تا نگرى عاقبتِ كارِ خويش
مملكت ايران بر باد رفت * بسكه بر او كينه و بيداد رفت
چون تو ندانى صفت داورى * خصم درآيد به ميانجيگرى
مىشود از خصم تبه كار تو * ثروت ما كاهد و مقدار تو
پادشها يكسره بد مىكنى * خود نه به ما بلكه به خود مىكنى
پادشها خوى تو دلبند نيست * جان رعيت ز تو خرسند نيست
واى به شاهى كه رعيتكُش است * حال خوش ملّت از او ناخوش است
بر رمه چون گشت شبان چيرهدست * او نه شبان است كه گرگ رمه است
سگ بود اولى ز شبان بزرگ * كز رمه بستاند و بخشد به گرگ
خيز و تهى زين همه پيرايه باش * ما همه فرزند و تومان دايه باش
ليك نه آن دايه كه برجاى شير * زهر نهد بر لب طفل صغير
زشت بود يكسره كردار تو * تا چه شود عاقبت كار تو ! . . .
در سال ( 1325 ه . ق ) يك سال پس از جلوس محمد عليشاه ، نظر به پارهاى اعمال مستبدانه كه از وى سر زد و ملّيون و مشروطهخواهان را مشوش و نگران ساخته بود ، تركيببند مفصلى ( در 158 بند ) به عنوان « آئينهء عبرت » سرود كه در آن تاريخچهء مختصر شاهان ايران را از ابتداى پادشاهى كيومرث تا آخر دورهء مظفر الدّين شاه به رشتهء تحرير درآورد و اندرزهايى به شاه داد و اين اشعار را به وسيلهء مشير السلطنه ، وزير دربار ، براى محمد عليشاه فرستاد « 1 » . منظومه با اين بيت آغاز مىشد :
پاسبانا ، تا به چند اين مستى و خواب گران * پاسبان را نيست ، خواب ، از خواب سر بردار ، هان
و با اين ابيات پندآميز خاتمه مىيافت :
اينهمه آثار شاهان خسروا افسانه نيست * شاه را شاها گريز سيرت شاهانه نيست
خسروى اندر خور هر مست و هر ديوانه نيست * مجلس افروزى ز شمع است آرى از پروانه نيست
اينكاينك كدخدايى جز تو در اين خانه نيست * خانهاى چون خانه تو خسروا ويرانه نيست
خيز و از داد و دهش آباد كن اين خانه را * و اندكاندك دور كن از خانهات بيگانه را
در اين شعر مسمط به تاريخ جمادى الاولى ( 1327 ه . ق ) « پند سعدى » را به شاه گوشزد و اعمال مستبدّانهء او را نكوهش كرد :
هامش
( 1 ) . ديوان ملك الشعراء بهار ، ج 1 ، اما براون در تاريخ جرايد و مطبوعات ايران تاريخ اين شعر را مى - جون 1909 معين كرده كه مطابق است با جمادى الاولى از سال 1327 ه . ق و اين تاريخ به نظر من صحيحتر است .